اندیشه دوتوکویل ؛ رهایی بخشی ایمان مذهبی درجامعه مدرن *
نویسنده: حمیدرضا جلائی پور
اندیشه های آلکسی دوتوکویل درباره جامعه فرانسه وآمریکای قرن نوزدهم یکی ازمنابع جدی برای فهم جامعه جدیداست.جامعه شناس برجسته ای چون ریمون آرون ،توکویل راازبنیانگذاران علم جامعه شناسی دانسته و شان اصلی این علم رافهم روندهای شکل دهنده جامعه جدیدمی داند.(آرون:1370).ریمون بودن،ازدیگر جامعه شناسان صاحب نفوذمعاصرنیزمعتقداست روندهایی که توکویل درصدوهفتادسال پیش تشخیص داده هنوزازروندهای جدی جامعه کنونی ماست.(بودن : ۱۳۸۳).این نوشته باطرح اندیشه توکویل سه هدف رادنبال می کند.اول،شکل گیری "قدرت اجتماعی"درجامعه جدیدرابه عنوان یکی ازروندهای اساسی که توکویل تشخیص داده است،توضیح می دهد.دوم،در جامعه جدیدبه چه شکل هایی این قدرت اجتماعی اعمال می شود.سوم داروی شفابخشی راکه توکویل برای مهارپیامدهای نامطلوب قدرت اجتماعی برمی شمردبرجسته می کند.
خطر درجامعه مدرن
جامعه جدیدچگونه جامعه ای است؟برای فهم جامعه جدیددراندیشه توکویل بایدنظریه کلان اوراموردتوجه قراردهیم.اگرنظریه کلان آگوست کنت،کارل مارکس وامیل دورکیم به ترتیب نامشان جامعه صنعتی،جامعه سرمایه داری،جامعه ارگانیکی است نام نظریه توکویل"جامعه دموکراتیکی "است.جامعه دموکراتیک (یابقول جامعه شناسان متاخر مدرنیته)جامعه ای است که خصیصه اصلی اش میل به"برابرشدن شرایط اجتماعی" است.درجامعه مذکورتمایزات ناشی ازخانواده،قومیت،نژاد،مذهب وطبقه رسمیت ندارد و اغلب اعضای جامعه میل به برابرشدن دارند.منظورتوکویل ازمیل به برابری به معنای برابری فکری وبرابری اقتصادی نیست.زیراچنین برابری ای نه ممکن ونه مطلوب است بلکه منظوراوبرابری اجتماعی است.یعنی پایه های نظری وعملی تفاوت های موروثی به تدریج سست می شودوهمه مشاغل،ومناصب وافتخارات درجامعه می توانددردسترس همگان باشدوتعدادکثیری ازاکثریت جامعه شرایط زندگی شان به هم نزدیک شود.هدف این جامعه همچون جوامع پیشامدرن کسب افتخاروعظمت نیست بلکه رفاه وآرامش بیشتربرای اعضای جامعه است.توکویل پس از سفرش به آمریکا درمقام تعیین مصداق چنین جامعه ای رادرمیان بورژواپیوریتن های مسیحی این کشورمشاهده کرد.البته اومداح ومبلغ جامعه دموکراتیکی آمریکایی نیست.بدین معناکه نه با دموکراسی انتظاردگرگون کردن همه سرنوشت بشرراداردونه همچون متفکران محافظه کارفرانسه چون ادموندبرک(97-1729)اساس این جامعه رادرحال تجزیه وتلاشی می بیند.دموکراسی برای اوازیک طرف خصیصه بنیادی جامعه جدیداست وبرای تعدادزیادی ازآدمیان رفاه راتسهیل می کندوازطرف دیگراین رفاه هیچ گونه درخشش وعظمتی درخودنداردحتی این جامعه بامخاطرات سیاسی – اجتماعی جدی روبه رواست.چراجامعه دموکراتیک جامعه خطرناکی هست؟درنگاه اول جامعه دموکراتیک جامعه خطرناکی به نظرنمی رسد.زیرارژیم سیاسی متناسب بااین جامعه رژیم آزادمنش است.بدین معناکه شهروندان جامعه همه باهم برابرندوهیچ فردی برفرددیگری از حق ویژه برخوردار نیست.اداره چنین جامعه ای نمایندگان مردم طبق سازوکارهای دموکراسی پارلمانی منتخب موقت مردم هستندوفرمان حکومت رابه دست می گیرند.ظاهراً حکومت دموکراتیک مذکوربایدحافظ حقوق شهروندان باشدومدیریت حل معضلات جامعه رابرعهده بگیرد.توکویل کم وبیش حضورچنین رژیم دموکراتیک آزادمنشی رادرجامعه آمریکا تصدیق می کند.اماعلیرغم پیروزی انقلاب شکوهمندوآزادیخواهانه(1879)مردم فرانسه به جای شکل گیری رژیم آزادمنش ودموکراتیک شاهدشکل گیری رژیم استبدادی دموکراتیک دراین کشوراست،یعنی رژیمی که به نام اکثریت مردم به شهروندان اعمال قدرت می کندوبه جای مردم سالاری مردم سواری می کند.ازاین روجامعه فرانسه برخلاف جامعه آمریکا آن زمان جامعه خطرناکی است وازچاله استبدادسیاسی رژیم پیش ازانقلاب به چاه استبدادجمعی واجتماعی پس ازانقلاب افتاده است.
برای دیدن دنباله مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
|
*این مقاله در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد مورخ ۲۴/۸/۸۸ منتشر شده است. نگاهي به جامعه شناسي صوري زيمل |
|
|
|
نویسنده : علي بيرانوند |
اعتماد زيربناي كنش اجتماعي
نویسنده:علی بیرانوند
اعتماد مفهومی انتزاعی است با این حال یکی از کاربردی ترین و عام ترین پدیده های اجتماعی نیز هست که بشر در همه زمانها روابط ، تعاملات اجتماعی وکنش های خود را مبتنی بر آن نظم داده است.
اعتماد توقع و انتظار واکنش مناسب و مطلوبی است که در چارچوب خصوصیات شخصيتی، عرفي، هنجاري و ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جامعه صورت گیرد. به عبارت دیگر اعتماد مکانیسمی است که از طریق آن شكل گيري وتداوم تعاملات رسمی و غیر رسمی ممكن مي گردد.
روان شناسان اجتماعی با نگاهی تقلیل گرایانه به اعتماد آن را مفهومی می دانند که باید در سطح فردي سنجیده شود. بنابراین دیدگاه فرد محور تعاملات اجتماعی است در نتیجه از این منظر اعتماد خصوصیتی شخصی است. در حوزه جامعه شناسی اعتماد به عنوان ویژگی نظام اجتماعی و مبتنی بر خصوصیات و ویژگی های برآمده از ساختارهای اجتماعی درنظرگرفته مي شود.
اعتماد در سه سطح زندگی اجتماعی شامل خرد، میانه و کلان قابل تشخیص است. در سطح خرد اعتماد از خود شروع و به گروه های کوچک اجتماعی ختم می شود.
اعتماد به خود از بدو تولد در انسان شکل گرفته و کنش های فرد را در طول زندگی متأثر می سازد.اما اعتماد در گروه های کوچک بین شخصی است و بر انتظار واکنش مناسب بین یکایک افراد جامعه دلالت دارد.این نوع اعتماد که عامل شکل گیری و تداوم روابط و تعاملات بین تک تک افراد جامعه به شمار می آید بر توقع واکنش مورد رضایت متقابل افراد بنا شده است.
سطح روابط متقابل بین یک گروه دو نفري پیوند اساسی با میزان اعتماد بین آنها دارد. از این رو اگر بین دو عضو جامعه اعتماد بالایی وجود داشته باشد تعاملات بین شان گسترده تر و صمیمی تر خواهد بود. هرچه بر تعداد اعضای گروه دو نفري افزوده شود به همان میزان سطح اعتماد بین آنها نیز تفاوت خواهد کرد. چنانکه در جریان تعامل دو نفري شیوه انتقال و دریافت عواطف ، اعتقادات و حتی شکل و چگونگی بیان آن با شیوه ای که در گروههای چند نفری به کار گرفته می شود متفاوت خواهد بود. در گروه دو عضوی روابط و تعاملات بین آنها مبتنی بر ویژگی های خصوصی و منحصر به فرد اعضا بوده و کنش ها، اعتقادات و عواطف آنها تأثیر بسزایی بر شکل گیری و تداوم این تعاملات خواهد داشت. در حالیکه در گروه های با اعضای بیش از دو نفر این تعاملات مبتنی بر ویژگی های گروهی اعضا بوده و ترکیب ویژگیهای فردی اعضا و چگونگی رویارویی مجموعه افراد با کنش ها، اعتقادات و عواطف یکایک اعضای گروه، شکل جدیدی از تعامل آنها را به نمایش گذاشته و واکنش جمعی یا فردی افراد عضو گروه را سامان خواهد داد.
روابط دوسویه در گروههای کوچک نیز بر پایه ویژگی هایی شخصی و منحصر به فردی چون مشخصات ظاهری، خلقی ، اعتقادی و مانند آن مبتنی است. این ویژگی ها سطح اعتماد بین آنان را تعیین می کند.
در سطح میانه، اعتماد بین گروهی است. اعتماد موجود بین گروههای قومی ،نژادی ،مذهبی و قبایل و طوایف یا اعتماد گروهها به یک نهاد یا سازمان دولتی یا غیر دولتی و برعکس دیده می شود.
در این سطح از اعتماد الگوهای کنش اجتماعی که یا در اثر گذر زمان و رشد تمدنی در قالب سنت ها و هنجارهای اجتماعی شکل گرفته اند و یا قوانین موضوعه چارچوب آن را مشخص نموده است به عنوان مبنای اعتماد عمومی در نظر گرفته می شود.
و بالاخره در سطح کلان اعتماد همه جانبه و عامی بین جامعه و حکومت مد نظر است. اعتماد در سطح کلان مبتنی ساختارهای فرهنگی و اجتماعی است که در بستر تاریخ به وجود آمده و به طور کلی تجربیات تاریخی، آموزه های فرهنگی و اجتماعی، تعاملات یا تخاصمات ملی و بین المللی و حتی عناصر محیطی و ژئوگرافیکی در شکل گیری و میزان آن سهیم اند.
اعتماد مقوله ای فرآیندی و چند مرحله است. از آنجا که اعتماد بنیان کنش اجتماعی است به مرور زمان و به دشواری شکل می گیرد حال آنکه سلب اعتماد دفعی و لحظه ای است. اهمیت پیامدهای بی اعتمادی به ترتیب از سطح خرد به سطح کلان افزوده می شود به نحوی که اگر در سطح روابط شخصی بین افراد بی اعتمادی رخ دهد وفاداری بین آنان تقلیل یافته و در نهایت موجب تعارض بین دو یا چند نفر محدود خواهد شد. این بی اعتمادی در سطح میانی اهمیت بیشتری می یابد. به طوری که احتمالاً موجب تعارض بین گروهی شده که جنبه محلی و منطقه ای داشته ولي در کوتاه مدت عمومیت نخواهد یافت. سلب اعتماد در سطح کلان شایان بیشترین درجه اهمیت است. به طوری که در کوتاه مدت موجب به وجود آمدن گسست های عمیق سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی خواهد شد. در این صورت است که حکومت و جامعه درصدد تضعیف یکدیگر برمی آیند و در نتیجه چنین تعارضات دو جانبه ای،جامعه از حاکمیت مشروعیت زدایی کرده و بنابراین حکومت برای حفظ قدرت خود به شیوه های توتالیتریستی روی می آورد. دراين شرايط کشور ابتدا با بحران سیاسی و سپس با بحران های اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی مواجه می شود.
مطلب مرتبط
ظهور موج دوم فمینیسم در دهه ۱۹۷۰ چشمانداز تازهای در مطالعات فرهنگی گشود. اما فمینیسم خود جنبش یکپارچه و سادهای نیست بلکه انواع گوناگونی داشته است. برخی از سه نوع اصلی فمینیسم سخن گفتهاند: لیبرال، رادیکال، مارکسیستی یا سوسیالیستی. موج دوم فمینیسمبه طور کلی در نقد چگونگی بازنمایی زنان در فرهنگ عمومی و رسانههای جمعی به شیوهای جنسی، ناعادلانه واستثماری پدید آمد. هر یک از انواع فمینیسم به شیوه خاصی به مسأله انقیاد زنان مینگرد و علتها و راهحلهایمختلفی برای آن در نظر میگیرد.
فمینیسم لیبرال مشکل اصلی را در وضع استخدامی و نابرابری اقتصادی زنان وفرصتهای نابرابر از لحاظ جنسی میجوید و راه حل را در ایجاد برابری در حد امکان میداند. به نظر لیبرالها تسلط مردان بر زنان در قانون نهادینه شده و موجب اخراج زنان از حوزههای مهمی از حیات اجتماعی گشته است. بنابراینفمینیسم لیبرال از آرمان برابری میان زن و مرد دفاع میکند. به ویژه فمینیسم آمریکایی و انگلیسی گرایش لیبرالی دارد. اما به نظر فمینیستهای رادیکال انقیاد زنان، نتیجه نظام پدرسالاری است. رادیکالها بر عکس لیبرالها که بر برابریتاکید میگذارند، تفاوت اساسی در علائق زنان و مردان را مورد تاکید قرار میدهند و راهحل را در جداسازی علائقزنان از علائق مردان میدانند.
فمینیستهای مارکسیست، سرچشمه اصلی انقیاد و ستمدیدگی و نابرابری زنان را در نظام سرمایه داری جستجو میکنند. از این دیدگاه سلطه مردان بر زنان، یکی از مظاهر نظام سرمایهداری است. به سخن دیگر سلطه مردانه، جزیینظام سرمایهداری است و از اینرو تغییر روابط سلطهآمیز جنسی تنها با پیروزی سوسیالیسم ممکن خواهد شد. برخیدیگر از نویسندگان در همین چارچوب ستمدیدگی و نابرابری زنان در نتیجه ترکیب سرمایهداری و پدرسالاری بایکدیگر میدانند.
ادامه مطلب
نویسنده: دکتر محمدجواد زاهدي
در ادبيات جديد توسعه بر پيوند ناگسستني ميان «توسعه»، «مدرنيته» و «شهروندي» تاکيد گذاشته مي شود. اين مفاهيم جانمايه و محتواي اصلي «توسعه اجتماعي» را بازگو مي کنند. فرآيند توسعه اجتماعي براساس تجربه تاريخي غرب، وضعيتي است که از طريق ترکيب ويژه يي از پنج مولفه اصلي اجتماعي يعني عقلانيت، دموکراسي، مدرنيته، شهروندي و مشارکت حاصل مي شود. اين مولفه ها به خصوص در ارتباط با يکديگر در آثار برخي جامعه شناسان متقدم تر نظير وبر (1921)، زيمل (1907)، پارسونز(1954)، ليپست(1963) و مارشال(1964) و نيز برخي از متفکران متاخر نظير هانتينگتون(1975)، فوکوياما(1992)، هابرماس(1970)، بورديو(1994) و هال (1992) مورد بحث قرار گرفته است.(زاهدي، 1386) دو بعد پايه يي مدرنيته «عقلانيت» و «تشکل» است. از ديد وبر، جامعه نوين(مدرنيته) جامعه يي است عقلاني و تشکيلاتي که در آن بخش عمده روابط اجتماعي علاوه بر عقلاني بودن، نوعاً در قلمرو کنش تشکيلاتي يعني سازمان يافتگي، ضابطه مندي و اقتدار قرار مي گيرد.
عقلانيت که مظاهر سياسي و اجتماعي آن به ترتيب سلطه قانوني و بوروکراسي(ديوان سالاري) است در عرصه زندگي اقتصادي در جامعه نوين، به صورت «عقلانيت صوري کنش اقتصادي» يعني درجه کمي تامين نيازهايي که براي هر اقتصاد عقلايي اساسي محسوب مي شود و «عقلانيت ذاتي»، يعني درجه تامين متناسب کالا براي گروه مشخصي از افراد از طريق کنش اجتماعي داراي جهت اقتصادي تجلي مي يابد. اينها نشان مي دهند که فعاليت اقتصادي در جوامع نوين به سوي هدف هاي غايي جهت گيري شده است که مي توانند اخلاقي، سياسي، منفعت گرايانه، لذت پرستانه يا براي کسب تمايزات اجتماعي، ايجاد برابري اجتماعي يا امثال آن باشد (وبر، 1374).
برای دیدن دنباله مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
نويسنده: محسن ناصري راد
منبع:روزنامه اعتماد شماره ۱۶۷۹
![]() |
به عقيده نوربرت الياس حتي در ابتدايي ترين و مقدماتي ترين وجوه هستي انساني هيچ چيز و هيچ وجهي را نبايد «معلوم» و «ثابت و لايتغير» فرض كرد بلكه همگي را بايد بخشي از مجموعه «فرآيند»هاي درازمدت به شمار آورد. فرآيند، روابط و تركيب درگيري هاي ذهني الياس و كانون توجه اوست. او به طور فزاينده يي از تضاد بين ديدگاه هاي «زيستي و اجتماعي»، «عامليت و ساختار» و «فرد و جامعه» ناخرسند بود. مقاله حاضر در تلاش است ضمن بررسي و تحليل جامعه شناختي فرآيند متمدن شدن، گامي در جهت رشد و توسعه نظريه جامعه شناختي تشكيل دولت بردارد.
جامعه شناسي فرآيندی
الياس تحليل بديعي از اشكال كنش متقابل اجتماعي ارائه مي دهد(وان كريكن، 2002: 3) كه ويژگي هاي جامعه شناسي فرآيندي او را مي توان برشمرد.
نخست اينكه انسان ها حاصل يك كنش به هم پيوسته اند. برآيند تركيب كنش هاي انساني وابسته به شبكه هاي روابط اجتماعي متفاوتي است كه از روابط آنها شكل مي گيرد و قابل تقليل به كنش هاي فردي نيست. اين شبكه هاي روابط اجتماعي مدام در حال تغييرند. (لايال و كويلي 2004: 5)
دوم اين است كه انسان ها تنها از طريق وابستگي هاي متقابل خود با ديگران به عنوان بخشي از شبكه هاي روابط اجتماعي قابل شناخت هستند. الياس معتقد است ما ذاتاً اجتماعي هستيم و تنها از طريق روابط خود با ديگران موجوديت مي يابيم و «طبيعت ثانوي» خود را گسترش مي دهيم. يك اصل مكمل مهم در اينجا اين است كه مطالعه فرآيند توسعه و تحول اجتماعي كه الياس آن را «تكوين اجتماعي» مي نامد ضرورتاً با تحليل «تكوين رواني» يعني فرآيند توسعه روانشناختي و تحول و تغيير در ساختار شخصيتي كه مبنا و همگام تغييرات اجتماعي است مرتبط است. سوم اين است كه زندگي اجتماعي انسان ها از طريق بررسي دوره هاي ارتباطي آنها و نه دوره هاي دولت ها فهم و درك مي شود. براي مثال الياس معتقد است به جاي تلقي قدرت به عنوان چيزي يا عاملي كه اشخاص، گروه ها يا نهادها در مراتب بالايا پايين در اختيار دارند بايد به دوره ها و دايره هاي روابط مربوط به قدرت با تغييرات مداوم «تعادل ها»ي قدرت ميان افراد و واحدهاي اجتماعي بينديشيم. چهارم اينكه جامعه هاي انساني تنها بايد از طريق تلقي آنها به عنوان تركيب هايي از فرآيندهاي درازمدت تغيير و توسعه درك و فهم شوند. او در اين زمينه از «عقب نشيني جامعه شناسان به محدوده زمان حاضر» سخن مي گويد. جامعه شناسي الياس به رغم انكار او قبل از هر چيز يك جامعه شناسي تاريخي است. او معتقد است كه جامعه شناسي بايد از جنبه تاريخي مورد توجه قرار گيرد. (مجدالدين 1383: 148-131) پنجم اينكه رشد و توسعه دانش انساني (دانش جامعه شناختي) در درون چنين فرآيندي رخ مي دهد. جامعه شناسي فرآيندي الياس پيوند نزديكي با جامعه شناسي دانش(معرفت) دارد. (لايال و كويلي 2004: 5) بايد توجه داشت كه هيچ يك از اين مفاهيم و نكات در انحصار الياس نبوده اند و مي توان آنها را در آثار ساير جامعه شناسان نيز يافت. اما چيزي كه رهيافت او را چنين مستحكم ساخته تركيب و سنتزي است از آنچه به طور پراكنده در رهيافت هاي مختلف ساخت گرايي، كنش متقابل نمادين، تضاد، جامعه شناسي تاريخي و نظريه هاي مربوط به دولت و شكل گيري آن وجود داشته است. نكته مهم ديگر آنكه همه اين اصول و خطوط بحث و استدلال در آثار الياس را بايد در ارتباط با يكديگر و در يك مجموعه در نظر گرفت كه فهم و درك هر يك از آنها بدون توجه به بافت ارتباطي كه آن را با اصول و نكات ديگر متصل مي سازد بسيار دشوار است. (مجدالدين 1383: 148-131)
برای دیدن دنباله مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
نویسنده:علی بیرانوند
دورکیم اعتقاد دارد که مناسک دینی همبستگی و انسجام اجتماعی را ایجاد و حفظ می کند. وی می گوید این اهمیت ندارد که اعضای گروه برای چه کاری گرد هم می آیند ، مهم این است که آنها گرد هم می آیند و کاری را به گونۀ دسته جمعی انجام می دهند. به عبارت بهتر امر اساسی این است که انسان ها گرد هم می آیند ، احساسات مشترکی را تجربه می کنند و به گونۀ یک کنش جمعی آن را بیان می کنند. بنابر آنچه که دورکیم می گوید مهم کنش جمعی است مهم نیست به چه منظوری.
بنابراین دورکیم کارکرد مناسک دینی را در قالب کنش جمعی و نتیجتاً همبستگی و انسجام اجتماعی تبیین می کند. بر این منوال شاید بتوان صور دیگر پدیده های اجتماعی را که منجر به کنش جمعی می شوند عامل انسجام اجتماعی تلقی کرد.
جشن های دسته جمعی را می توان یکی از موارد مهم، از این نوع دانست . جشن ها معمولاً به صورت گروهی برگزار می شوند. تعدادی از افراد گرد هم آمده و با تمسک به یک موضوع خاص به تبادل احساسات و عواطف نسبت به هم می پردازند . این گونه جشن ها برای خود قاعده مندی ها و روش های خاص دارند. از این نظر بین جشن های دسته جمعی و مناسک دینی یک نوع همانندی وجود دارد. بدین معنی که در هر دو پدیده ، عنصر قاعده مندی و روش مندی وجود داشته و برگزاری آن فاقد نظم و مقررات خاص نیست. اما جشن های گروهی بر خلاف مناسک دینی که از تقدس برخوردار بوده و کمتر تغییر پذیرند ، آسانتر با شرایط ، مقتضیات و نیازهای زندگی بشری سازگار می گردند. از سویی برگزاری جشن های دسته جمعی ضمن اینکه منجر به کنش جمعی می شوند از لحاظ روحی و روانی ، شادابی ، کاهش تنش های عاطفی ، رفع تیره گیهای روابط بین افراد و کاهش کشمکش های اجتماعی را به همراه دارد.
جشن های دسته جمعی معمولاً طبقات رایج اجتماعی را که باعث تقسیم بندی اعضای جامعه و ایجاد خط کشی های سفت و سخت می شوند تضعیف و به طریق اولی حذف می کنند. مناصب ، مقام ها ، موقعیت ها و پایگاه های اجتماعی حین برگزاری جشن ها عامل اساسی به شمار نمی روند.
بنابراین می توان گفت که برگزاری جشن ها همانند مناسک دینی از جمله عوامل ایجاد همبستگی ، انسجام و وفاق اجتماعی هستند. مضافاً اینکه در جشن ها تنوع بیشتری به چشم می خورد .
با این وصف جشن های گروهی در خدمت حفظ منافع جمعی است چرا که همبستگی اجتماعی را تضمین کرده و سلامت روحی و روانی اجتماع را به ارمغان می آورد.
به هر حال ایجاد و حفظ همبستگی اجتماعی برای ادامۀ حیات مفید و ثمر بخش جوامع، بسیار مهم و تعیین کننده است. جشن های گروهی ابزار مناسبی برای ایجاد چنین همبستگی اجتماعی به شمار می روند چه معمولاً برگزاری جشن ها با هر عنوان و علتی که باشد مورد استقبال عموم مردم قرار می گیرد.
چیزی که شادابی و نشاط و همبستگی و انسجام اجتماعی را همزمان به وجود می آورد شایسته آن است که بیشتر از آنچه امروز هست مورد عنایت قرار گیرد.
جشن های دسته جمعی کارکردی این چنینی دارند بنابراین ایجاد شور و نشاط بین افراد جامعه و نتیجتاً دستیابی به یکپارچگی اجتماعی در گرو توجه ویژه به آن است.
نویسنده:علی بیرانوند
داروين
چارلز داروين بين سال هاي 1809 تا 1882 در انگلستان زندگی مي كرد . وي طبيعي دان بود و به بررسي و مطالعه گياهان و جانوران مي پرداخت.
دو اثر مهم داروين عبارتند از:
1- خاستگاه انواع (1859 )
2- تبار انسان (1872)
در پی اصلاحات ديني و ظهور نهضت پروتستان, ايجاد تغييرات عميق در زمينه ديني مردم اروپا و در پی آن عصر روشنگري و تأكيد وتمركز افراطي بر تجربه گرايي و عقلي گرايي و تحقيقات افرادي چون لامارك، زمينه مناسب و مطلوبي براي پذيرش و توسعه نظريات داروين فراهم گرديد.
انديشه هاي داروين(داروينيسم)
درباره انواع دو فرضيه وجود داشته است:
1- ثبات انواع :
الف- قدمت
ب- خلقت
ثبات انواع شامل نظريه خلقت و نظريه قدمت انواع است . نظريه ثبات انواع بر اساس قدمت مي گويد انسان از هيچ نوع ديگري مشتق نشده است و اين طور نيست كه براي مثال 100 ميليون سال پيش پيدا شده باشد بلكه قدمت دارد و اگر تا بينهايت به عقب بازگرديم انسان و انواع ديگر وجود داشته اند. اين نظريه مورد قبول فيلسوفان همچون ارسطو و ابن سينا بوده است.
نظريه خلقت اثبات انواع را بر اساس حدوث انواع مي داند . به طوريكه يك نوع كه تا كنون نبوده است يك باره آفريده شد . اين نظريه برداشت عالمان ديني از كتب ديني بود و بين مردم رواج داشته است .
2- تبديل انواع :برخلاف فرضيه ثبات انواع , خلقت انسان را تدريجي مي داند و شامل دو نظريه لامارك و داروين است .
الف- نظريه لامارك بيان مي كند كه اعضا ی اندام هاي يك جانور در طي كار وكاربرد آنها تحول مي يابد و اين تحول و تعديل , اكتسابي و وراثتي است, يعني با توارث منتقل مي شود. براي مثال مي توان دراز شدن گردن زرافه را بر اثر گردن كشيدن به سوي برگ هاي درختان بلند نام برد. و البته تحليل رفتن اندام ها نيز در اثر عدم كاربرد آنها به ارث مي رسند.
ب- داروين با ارائه تئوري تكامل مي خواهد بگويد خلقت انسان تدريجي بوده و انسان تكامل يافته حيوانات پيشتر است . داروين در كتاب تبار انسان (1872) بحث هايي درباره شباهت نزديك انسان به گوريل كرده است و سعي مي كند نشان دهد چگونه مي توان مميز انسان را بر اساس تعديل تدريجي نياكان آدم نماي او در جريان انتخاب طبيعي توجيه و تعليل كرد.
برای دیدن دنباله مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ذکر آدرس وبلاگ یا نام نویسنده هنگام استفاده ازمطالب،نشانه
امانتداری وحرفه ای بودن شماست.
ادامه مطلب



