دکتر هم دکترهای قدیم

دکتر هم دکترهای قدیم!
*علی بیرانوند
دکتر نه استاد با سوادی است و نه آدم خوش تیپی. او حدود صد و شصت و پنج سانتی متر قد دارد، پاهایی باریک و شکمی قلمبه با شانه هایی لاغر؛ و کله ای دراز و تاس که بطرز تابلویی می کوشد موهای دور سرش را به وسط بکشاند. علاوه بر آن دکتر صورت گرد و گوشتالودی دارد با یه باریکه سبیل پشت لبش. دکتر بدبختانه خوش لباس هم نیست. او اغلب کت و شلوار چهارخانه ای با خانه های درشت می پوشد. پیراهنش نسبتا گشاد است. پیراهنی که همیشه خدا بالای سگک کمربند مچاله و چروک شده. سگک کمربند با زیپ شلوار و دکمه های پیراهنش هم در یک راستا نیست و بنابراین با اینکه لباس هایش گران قیمت است اما کاملا شلخته به نظر می رسد. دکتر همیشه رییس بوده است- یا دست کم از وقتی من به این دانشگاه آمده ام اینطور بوده. او آدم مرموزی است و همه می گویند به یک جایی وصل است ولی معلوم نیست کجا!
هفته پیش در جلسه ای چند نفر از همکاران، بر سر مسئله ای با هم کشمکش داشتند. از این رو دکتر تلاش می کرد با مداخله، از تنش ها بکاهد. برای همین از مزایای تساهل و تسامح گفت و گفت که صبوری و داشتن تحمل، سنگ بنای تعاملات اجتماعی است. زیر چشمی داشتم دکتر را نگاه می کردم. یادم افتاد که دکتر عادت دارد که ناهارش را در سلف دانشگاه، با پیاز خام بخورد و برای همین لابلای کاغذهای داخل کیفش، همیشه می توان چند پیاز تبریزی قرمز هم پیدا کرد. ناخداگاه پوزخندی زدم و زیر لب طوری که خودش نشنود گفتم قیمت پیاز تبریزی چنده؟
می دانستم دکتر گوش های تیزی دارد اما دیگر فکرش را نمی کردم که از این فاصله حرفم رابشنود اما شنید. رنگش پرید و نوک لاله گوش هایش سرخ شد. اما به روی خودش نیاورد و با کمی مکث دنباله بحث خودش را گرفت. از این ماجرا یک هفته گذشته و او مرا برای "پاره ای مذاکرات" احضار کرده است...

لذت و ذلت زندگی

پسرک چهارده سال بیشتر نداشت. خیلی شیک و مرتب بود و بچه ی نازک نارنجی و درسخوانی به نظر می رسید. از آن بچه هایی که همیشه خدا کتابشان را خوانده اند و آماده درس پس دادن هستند. او حالا دمِ مغازه ی کنارِ مدرسه، با یک دست کیف مدرسه اش را گرفته بود و با دست دیگرش بستنی. پس گردنش هم دست یکی مثل خودش بود البته کمی یغورتر و سرحال تر. از آن بچه هایی که بیشتر از آن که تربیت داشته باشند زور دارند. پسرک قلدر که یقه بچه درسخوان را از پشت گردنش گرفته بود پیاپی و رگباری می گفت یه گاز یه گاز یه گاز...
ولی پسرک درسخوان دستش را کاملا باز کرده بود که، تا می تواند بستنی را از باجگیر دور کند. حتما پیش خودش فکر کرده مگر یه بستنی چقدره که یه گازش رو بدم به این خل و چلِ عوضی. شایدم با خودش گفته گور بابای بستنی اما هر طور شده نباید زیر بار زور بروم.
پسرک قلدر وقتی دید نمی تواند به هدفش برسد یک پس گردنی جانانه نثار بچه درسخوان کرد و با یه فحش بدرقه اش کرد.
با اینکه قلدر پس گردنی را زده و قاعدتا بچه هایی که اطرافش بودند باید از او حساب می بردند، ولی همه از روی تمسخر پوزخندی بهش زدند و قلدر هم که موفق نشده بود انگار سگ بهش شاشیده بود.
بچه درسخوان کارش خوب بود. نمی شود چون زور ندارد هم بستنی را بدهد هم پس گردنی را بخورد. او هم بستنی خورد هم پس گردنی.
به نظرم زندگی چیزی توی همین مایه هاست. از زندگی لذت می بریم اما پس گردنی هم می خوریم!

راز پیرمرد

راز پیرمرد

*علی بیرانوند
سفیدی موهای پیرمرد با کلاه کاموایی سبز رنگش ترکیب جالبی شده بود. کت و شلوار نیمداری بر تن داشت و کفش هایش مشکی و نسبتا بزرگ بود. طوری که با خودم گفتم امکان ندارد پاهای این پیرمرد ریز نقش به این بزرگی باشد برای همین خیلی دلم می خواست چند قدمی راه برود تا بفهمم پیرمرد چطور با این کفش ها می تواند قدم از قدم بردارد. ولی پیرمرد روی پله ای کنار پیاده رو نشسته بود و به نظر نمی آمد بخواهد به این زودی از آنجا برود. او پیر بود ولی نه آن اندازه که بخواهد به کمک عصا راه برود یا دستانش لرزان و چشمانش کم سو باشد. هر چند با اولین نگاه می شد فهمید دستکم هشتاد سال سن دارد ولی عجیب سرحال و سرزنده به نظر می رسید. این را از طرز نگاه کردنش به اطراف که با تندی و بی ملاحظه چپ و راستش را می پایید می گویم. به نظرم از آن پیرمردهایی است که در جوانی کلی کار کرده و به قولی آردش را بیخته و الکش را آویخته. همه اینها به کنار آنچه باعث شد نظرم به او جلب شود و حتی از او خوشم بیاید این بود که به هر پیرمرد رهگذری که از کنارش رد می شد با لحن آهنگین و نسبتا کشداری می گفت:" چطططوری جَوووون" و رهگذران تنها لبخندی نه از سر شادمانی بلکه شاید از سر حسرت به یاد روزگار جوانی به او تحویل می دادند گاه گداری هم برخی با قیافه ای کاملا جدی و بدون هیچ لبخندی می گفتند سلام و می گذشتند. احساس خوبی به او داشتم و حس می کردم سالهاست که او را می شناسم برای همین بی مقدمه جلو رفتم و کنارش نشستم. فوری کمی جابجا شد و جایی برایم باز کرد و گفت خوش آمدی پهلووون! در آن شلوغی پیاده رو یک ساعتی با هم حرف زدیم و تلاش کردم راز سرزندگی اش را دریابم. در انتهای بحثمان، پیرمرد که دست راستش را روی زانویش گذاشته بود و تسبیحی از آن آویزان، همچنانی که به رهگذران چشم دوخته بود گفت: "همیشه به این معتقد بودم که برای خودم زندگی کنم چون آدم هایی که برای دلخوشی اطرافیان زندگی می کنند نمی توانند خودشان باشند و این آغاز دروغ و مردم فریبی است. آموخته ام فقط به خودم متکی باشم و در هر حالی امید داشته باشم. هیچ چیز از ناامیدی در نمی آید. باید با امید زندگی را ساخت." پیرمرد فیلسوف شده بود و هر چه می گفت به جانم می نشست.

این بار نگاهش را از رهگذران برچید و به چشمانم خیره شد و گفت:"می دونی پیرمرد! من سعی می کنم خوشحال باشم حتی با دلخوشی های کوچک. با خودم رو راستم و هر چه هستم همان را دوست دارم. بعد کلاهش را کمی عقب داد گفت آرمانگرا نیستم و برای همین چیزهایی را که امروز خوشحالم می کنند را به خودم جذب می کنم و دیگر هیچ. نمی توانم منتظر بمانم تا یک روزی همه چیز درست بشود."
حرفش تمام نشده بود که تند و تیز از جایش برخواست و در حالی که تقریبا جست می زد گفت مهمان منی! همین جا بمان تا از این مغازه دو تا پفک بگیرم و با هم بخوریم!

حاجی

حاجی
نویسنده: علی بیرانوند

آدم ها خیلی متفاوتند. انگیزه ها، آرزوها، رفتارها و حتی نوع و شکل دوست داشتن شان با هم فرق دارد. مثلا یکیش همین "حاجی" خودمان. با این که خیلی بی آزار است همان قدر هم آدم بی تفاوتی است. آنقدر بی تفاوت که اگر یکی بخاطر فقر کنار دستش، سرش را زمین بگذارد و بمیرد ککش هم نمی گزد. نه اینکه حاجی آدم "کافری" باشد. نه. اتفاقا حاجی آدم دینداری است و هیچ وقت عباداتش قضا نمی شود. این را تنها من نمی گویم حاجی را همه می شناسند و در کل بازار و محلات همه می دانند که حاجی آدم مقید و مذهبی است. اسم و رسم حاجی فقط بخاطر اعتقادات مذهبی اش نیست. او در بازار برای خودش برو بیایی دارد و اموال و املاکش حساب ندارد. آدم های زیادی مستاجرش هستند که سر برج کلی کرایه به حسابش واریز می کنند. تازه از حساب های بانکی اش خبر ندارم. خودش هم بیکار نیست و سر یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر، فروشگاه بزرگی دارد که در آن فرش و تابلو فرش های نفیس می فروشد. خودش می گوید از بچگی توی بازار کار کرده و توی گرمای تابستان و سرمای زمستان زحمت کشیده است. حاجی همیشه سرش شلوغ است. نه اینکه گرفتار گفتگو با مردم باشد. نه! بیشتر از آدم ها، اعداد و حساب و کتاب های دفتر دستکش، سرش را شلوغ کرده اند. برای همین حاجی اصلا نمی داند شهری که در آن زندگی می کند چند تا یتیم خانه دارد و از کودکانی که هر روز سر چهار راه می بیندشان که آدامس می فروشند و یا شیشه ماشین ها را می شویند فقط چرک پس گردن و زِر زِر کردنشان را به یاد می آورد. اینطور آدم ها حواس شان به هیچ چیز نیست الا پول و اموال شان. و البته آدم هایی که به کمین اموال شان نشسته اند. یادم هست چند وقت پیش، کلی از دامادش بد می گفت. اینکه بیکار است و همیشه خدا دستش پیش من دراز . دامادش را قبلا دیده ام . آدم زبان باز و حرافی است و از بس وِر می زند حوصله ات سرت می رود. نمی دانم اما شاید پر چانگی اش بخاطر این باشد که تریاکی است. اینها به کنار "داماد" آدم خوش شانسی است. اگر خوش شانس نبود دختر حاجی با این همه زیبایی و البته متانت، چطور قبول می کرد زن این مردک بشود که نه تنها بیکار و بی پول است بلکه بد ترکیب و بی هنر هم هست. تازه تریاکی بودنش هم که قوز بالا قوز است.

باید قبول کنیم که زبان شاهکار عالم خلقت است. لازم نیست با زبان مثل سعدی و فردوسی حکایت های شیرین بگویی، یا مثل مولانا فلسفه ببافی تا بتوانی دل دخترکی را بربایی! همین که شیرین زبانی کنی کار تمام است و من فکر می کنم داماد در شیرین زبانی سنگ تمام گذاشته که هم دختر حاجی را گرفته و هم پولش را! چندی پیش که از کنار فروشگاه حاجی می گذشتم دیدم با چرتکه اش غرق حساب و کتاب است. با خودم گفتم "حاجیِ پول جمع کن!" کاشکی با همین چرتکه حساب می کردی با همه مال و اموالت چقدر دست نیازمندان را گرفته ای؟ چقدر دل ایتام را شاد کرده ای؟ سر سفره چند آدم پیر و ناتوان و معلول نان برده ای؟ در همین افکار بودم که ناخودآگاهم نهیبم زد که دیوانه! بگو خود حاجی چقدر از این اموالش لذت برده؟ چقدر مسافرت رفته؟ چقدر لباس درخور شأنش پوشیده؟ چقدر توانسته فرزندان و خانمش را خوشحال کند؟ حاجی که هفتاد سال سن داشت هیچ وقت فکر نکرد چند سال دیگر زنده می ماند. مخ آدم سوت می کشد که این آدم ها پول می خواهند تا چکارش کنند؟ پس اندازش کنند؟ تا کی؟ که چه بشود؟ کاشکی جرأتش را داشتم که برم روبرویش بایستم و صاف و پوست کنده بهش بگویم: عمو داری ریق رحمت را سر می کشی. جمع می کنی تا چه بشود؟ اما وقتی یادم می آید که حاجی عصر ها که فروشگاه را تعطیل می کند چند بار سیستم امنیتی را وارسی می کند و آخر سر هم ریموت درب ورودی را توی جورابش می گذارد تا خیالش راحت بشود به حماقت خودم می خندم. حاجی امروز مرد. در فقر مرد. نه اینکه نداشت؛ داشت ولی انگار که اموالش، پول هایش و همه داشته هایش مال او نبودند. یادم هست می گفت چهار سال است که مسافرت نرفته! همیشه از آینده حرف می زد و برنامه هایش. بیشتر آدم ها گذشته روزگارشان را سیاه کرده. حرف می زنند، راه می روند و حتی وقتی می خوابند گذشته با همه جزییاتش با آنها است. تازه بدبختی آنجاست که هیچ وقت خدا لحظات خوش گذشته مرور نمی شوند و هر چه تلخی و ناکامی است هر لحظه با آدم هستند. بعضی آدم ها هم مثل حاجی اینقدر حواسشان به آینده است که پاک زمان حال را فراموش می کنند. همیشه در حول ولای روزهای نیامده هستند. برای همین است که آدم های اطرافشان را نمی ببیند. متوجه زیبایی های پاییز و بهار نمی شوند و شیرین زبانی های کودک شان را نمی شنوند. حاجی که مرد اهل محل برای تسلیت آمدند. همه از او به خوبی یاد می کردند و برایش غصه می خوردند که در فقر مرد. آن طرف تر اما دامادش کمی دورتر از مراسم، با نگاهی به افق، سیگارش را دود می کرد و احتمالا با دمبش گردو می شکست.

خاطره

دوره دو ساله تربیت معلم را تمام کرده بودم و در یکی از روستای اطراف خرم آباد مشغول خدمت شدم. در این مدرسه حدود شصت دانش آموز در پایه های هفتم، هشتم و نهم درس می خواندند. بچه های خوبی بودند، بی ریا و ساده. حرف گوش کن و متعهد. با اینکه لباس شان ژنده و رنگ و رو رفته بود اما دل شان بزرگ بود و مهربان. دقیق یادم نیست ولی یکی دو هفته ای می شد که کارم را شروع کرده بودم. یکی از آن روزها برف سنگینی باریده بود و سرما بیداد می کرد. بخاری نفتی کلاس هم تمام زورش را می زد که کلاس را گرم کند. شاید او هم بچه ها را دوست داشت و دلش نمی آمد سرما تن شان را بیازارد و تبدارشان کند. از چندتایشان چیزهایی پرسیدم و نمره دادم. یکی دیگر از بچه ها را صدا زدم و چند سؤال درسی از او پرسیدم. هیچ نمی دانست. ابرویی در هم‌کشیدم و گفتم: "کلی وقت داشتی تا درس رو مرور کنی، چرا نکردی؟ حتما پدر و مادرت هم فکر می کنند که تو‌ دانش آموز درسخونی هستی، دیگه نمیدونن تو اصلا به کتابت نگاه هم نکردی!"
کلام که به اینجا رسید پسرک با تمام وجود گریه کرد. بی صدا، فقط اشکش مثل سیل می آمد. نزدیک رفتم و دستی به سرش کشیدم و گفتم "اشکال نداره این دفعه رو می بخشمت. حالا اشکاتو پاک کن و برو آبی بخور..."
او که از کلاس بیرون رفت ماجرا را از بچه ها جویا شدم. گفتند پدر و مادرش چند ماه پیش در یک حادثه رانندگی از دنیا رفته اند...
عرق سردی بر بدنم نشست، دلم گرفت، دلتنگش شدم، آنقدری که دلم می خواست بزنم زیر گریه! با اینکه اشک در چشمانم حلقه بسته بود اما خودم را کنترل کردم. اکنون بیست و پنج سال از آن ماجرا گذشته اما هنوز هم دلتنگش هستم.

ع.ب😔

باران و خاطره هایش

باران و خاطره هایش
*علی بیرانوند

این چند روزه کلی باران بارید. چه بارانی! پاییز هزار رنگ و باران و یه حس شاعرانه و شایدم عاشقانه، بیشتر مردم را زیر باران کشاند. زوج های جوان- اعم از رسمی و غیر رسمی -سرخوش از جادوی عشق، کودکان پر هیاهو و دست آخر دختر پسرهای تنها که خیلی هایشان شکست عشقی خورده اند و هنوز داغشان تازه است. همه زیر باران هستند.
توی این روز و شب های بارانی قدم زدن های رمانتیک، چای داغ خوردن توی ماشین یا زیر چتر، کلی طرفدار داشته است. خب این هم یه جور دلخوشی است دیگر!
آن وقت ها دلخوشی ها جور دیگر بود. باران که می بارید مردم کنج اتاق لم می دادند و یا پای چراغ "عالی نسب" گرد هم می آمدند و چای گل دم و شلغم می خوردند. آن روزها غصه خوردن و غمگین بودن مد نبود. برای همین مردم وقتی عصرها از سر کار برمی گشتند نمازی می خواندند و سفره ای پهن می کردند که بیشتر از هر خوراکی دیگری نان تافتون رویش بود. دورش پنج شش بچه ی قد و نیم قد نشسته بودند و پدر و مادری که حضورشان امید و قوت قلب کودکان بود. شام که می خوردند بچه ها همان سر شب روی تشکی دراز و باریک کنار هم خوابشان می برد و پدر و مادر هم بعد از صرف چای و گپی کوتاه خاموشی می دادند.
هنوز هم دارد باران می بارد. مردم هم تند و تند سلفی و ویدئو می گیرند تا در اینستاگرام به اشتراک بگذارند. ساعتی پیش پیرمردی را دیدم که می گفت الهی شکر برای این همه باران! امسال سال فراوانی است! انشااله همینطور ببارد!
دیشب که توی جاده بودم باران سیل آسا می بارید و با اینهمه باران و مه و دید کم، رانندگی ریسک بالایی داشت.
چندتایی تصادف اتفاق افتاده بود و نیروهای امدادی مشغول کمک رسانی بودند. صبح هم شنیدم سیل بسیاری از مردم مناطق جنوبی تر را دچار گرفتاری کرده است. آهان یادم افتاد همین پارسال یا پیرارسال بود که یک دختر دانشجو، جلوی چشم همه ی مردم شهر، پایش لغزید و توی کانال افتاد و آب با خودش بردش.
بیشتر مردم باران و خاطره هایش را فراموش نمی کنند، حالا یاد باران یا می خنداندشان و یا می گریاندشان. باز هم دارد باران می بارد و صدای بارش باران شنیدن دارد.
پسر جوانی کمی آنطرف تر زیر لب با خودش زمزمه می کند:
باران که می بارد یاد تو می افتم...این روزها چقدر باران می بارد!