داستانک

برای ورود رمز را وارد کنید

ادامه نوشته

دکتر هم دکترهای قدیم

دکتر هم دکترهای قدیم!
*علی بیرانوند
دکتر نه استاد با سوادی است و نه آدم خوش تیپی. او حدود صد و شصت و پنج سانتی متر قد دارد، پاهایی باریک و شکمی قلمبه با شانه هایی لاغر؛ و کله ای دراز و تاس که بطرز تابلویی می کوشد موهای دور سرش را به وسط بکشاند. علاوه بر آن دکتر صورت گرد و گوشتالودی دارد با یه باریکه سبیل پشت لبش. دکتر بدبختانه خوش لباس هم نیست. او اغلب کت و شلوار چهارخانه ای با خانه های درشت می پوشد. پیراهنش نسبتا گشاد است. پیراهنی که همیشه خدا بالای سگک کمربند مچاله و چروک شده. سگک کمربند با زیپ شلوار و دکمه های پیراهنش هم در یک راستا نیست و بنابراین با اینکه لباس هایش گران قیمت است اما کاملا شلخته به نظر می رسد. دکتر همیشه رییس بوده است- یا دست کم از وقتی من به این دانشگاه آمده ام اینطور بوده. او آدم مرموزی است و همه می گویند به یک جایی وصل است ولی معلوم نیست کجا!
هفته پیش در جلسه ای چند نفر از همکاران، بر سر مسئله ای با هم کشمکش داشتند. از این رو دکتر تلاش می کرد با مداخله، از تنش ها بکاهد. برای همین از مزایای تساهل و تسامح گفت و گفت که صبوری و داشتن تحمل، سنگ بنای تعاملات اجتماعی است. زیر چشمی داشتم دکتر را نگاه می کردم. یادم افتاد که دکتر عادت دارد که ناهارش را در سلف دانشگاه، با پیاز خام بخورد و برای همین لابلای کاغذهای داخل کیفش، همیشه می توان چند پیاز تبریزی قرمز هم پیدا کرد. ناخداگاه پوزخندی زدم و زیر لب طوری که خودش نشنود گفتم قیمت پیاز تبریزی چنده؟
می دانستم دکتر گوش های تیزی دارد اما دیگر فکرش را نمی کردم که از این فاصله حرفم رابشنود اما شنید. رنگش پرید و نوک لاله گوش هایش سرخ شد. اما به روی خودش نیاورد و با کمی مکث دنباله بحث خودش را گرفت. از این ماجرا یک هفته گذشته و او مرا برای "پاره ای مذاکرات" احضار کرده است...

لذت و ذلت زندگی

پسرک چهارده سال بیشتر نداشت. خیلی شیک و مرتب بود و بچه ی نازک نارنجی و درسخوانی به نظر می رسید. از آن بچه هایی که همیشه خدا کتابشان را خوانده اند و آماده درس پس دادن هستند. او حالا دمِ مغازه ی کنارِ مدرسه، با یک دست کیف مدرسه اش را گرفته بود و با دست دیگرش بستنی. پس گردنش هم دست یکی مثل خودش بود البته کمی یغورتر و سرحال تر. از آن بچه هایی که بیشتر از آن که تربیت داشته باشند زور دارند. پسرک قلدر که یقه بچه درسخوان را از پشت گردنش گرفته بود پیاپی و رگباری می گفت یه گاز یه گاز یه گاز...
ولی پسرک درسخوان دستش را کاملا باز کرده بود که، تا می تواند بستنی را از باجگیر دور کند. حتما پیش خودش فکر کرده مگر یه بستنی چقدره که یه گازش رو بدم به این خل و چلِ عوضی. شایدم با خودش گفته گور بابای بستنی اما هر طور شده نباید زیر بار زور بروم.
پسرک قلدر وقتی دید نمی تواند به هدفش برسد یک پس گردنی جانانه نثار بچه درسخوان کرد و با یه فحش بدرقه اش کرد.
با اینکه قلدر پس گردنی را زده و قاعدتا بچه هایی که اطرافش بودند باید از او حساب می بردند، ولی همه از روی تمسخر پوزخندی بهش زدند و قلدر هم که موفق نشده بود انگار سگ بهش شاشیده بود.
بچه درسخوان کارش خوب بود. نمی شود چون زور ندارد هم بستنی را بدهد هم پس گردنی را بخورد. او هم بستنی خورد هم پس گردنی.
به نظرم زندگی چیزی توی همین مایه هاست. از زندگی لذت می بریم اما پس گردنی هم می خوریم!

راز پیرمرد

راز پیرمرد

*علی بیرانوند
سفیدی موهای پیرمرد با کلاه کاموایی سبز رنگش ترکیب جالبی شده بود. کت و شلوار نیمداری بر تن داشت و کفش هایش مشکی و نسبتا بزرگ بود. طوری که با خودم گفتم امکان ندارد پاهای این پیرمرد ریز نقش به این بزرگی باشد برای همین خیلی دلم می خواست چند قدمی راه برود تا بفهمم پیرمرد چطور با این کفش ها می تواند قدم از قدم بردارد. ولی پیرمرد روی پله ای کنار پیاده رو نشسته بود و به نظر نمی آمد بخواهد به این زودی از آنجا برود. او پیر بود ولی نه آن اندازه که بخواهد به کمک عصا راه برود یا دستانش لرزان و چشمانش کم سو باشد. هر چند با اولین نگاه می شد فهمید دستکم هشتاد سال سن دارد ولی عجیب سرحال و سرزنده به نظر می رسید. این را از طرز نگاه کردنش به اطراف که با تندی و بی ملاحظه چپ و راستش را می پایید می گویم. به نظرم از آن پیرمردهایی است که در جوانی کلی کار کرده و به قولی آردش را بیخته و الکش را آویخته. همه اینها به کنار آنچه باعث شد نظرم به او جلب شود و حتی از او خوشم بیاید این بود که به هر پیرمرد رهگذری که از کنارش رد می شد با لحن آهنگین و نسبتا کشداری می گفت:" چطططوری جَوووون" و رهگذران تنها لبخندی نه از سر شادمانی بلکه شاید از سر حسرت به یاد روزگار جوانی به او تحویل می دادند گاه گداری هم برخی با قیافه ای کاملا جدی و بدون هیچ لبخندی می گفتند سلام و می گذشتند. احساس خوبی به او داشتم و حس می کردم سالهاست که او را می شناسم برای همین بی مقدمه جلو رفتم و کنارش نشستم. فوری کمی جابجا شد و جایی برایم باز کرد و گفت خوش آمدی پهلووون! در آن شلوغی پیاده رو یک ساعتی با هم حرف زدیم و تلاش کردم راز سرزندگی اش را دریابم. در انتهای بحثمان، پیرمرد که دست راستش را روی زانویش گذاشته بود و تسبیحی از آن آویزان، همچنانی که به رهگذران چشم دوخته بود گفت: "همیشه به این معتقد بودم که برای خودم زندگی کنم چون آدم هایی که برای دلخوشی اطرافیان زندگی می کنند نمی توانند خودشان باشند و این آغاز دروغ و مردم فریبی است. آموخته ام فقط به خودم متکی باشم و در هر حالی امید داشته باشم. هیچ چیز از ناامیدی در نمی آید. باید با امید زندگی را ساخت." پیرمرد فیلسوف شده بود و هر چه می گفت به جانم می نشست.

این بار نگاهش را از رهگذران برچید و به چشمانم خیره شد و گفت:"می دونی پیرمرد! من سعی می کنم خوشحال باشم حتی با دلخوشی های کوچک. با خودم رو راستم و هر چه هستم همان را دوست دارم. بعد کلاهش را کمی عقب داد گفت آرمانگرا نیستم و برای همین چیزهایی را که امروز خوشحالم می کنند را به خودم جذب می کنم و دیگر هیچ. نمی توانم منتظر بمانم تا یک روزی همه چیز درست بشود."
حرفش تمام نشده بود که تند و تیز از جایش برخواست و در حالی که تقریبا جست می زد گفت مهمان منی! همین جا بمان تا از این مغازه دو تا پفک بگیرم و با هم بخوریم!

حاجی

حاجی
نویسنده: علی بیرانوند

آدم ها خیلی متفاوتند. انگیزه ها، آرزوها، رفتارها و حتی نوع و شکل دوست داشتن شان با هم فرق دارد. مثلا یکیش همین "حاجی" خودمان. با این که خیلی بی آزار است همان قدر هم آدم بی تفاوتی است. آنقدر بی تفاوت که اگر یکی بخاطر فقر کنار دستش، سرش را زمین بگذارد و بمیرد ککش هم نمی گزد. نه اینکه حاجی آدم "کافری" باشد. نه. اتفاقا حاجی آدم دینداری است و هیچ وقت عباداتش قضا نمی شود. این را تنها من نمی گویم حاجی را همه می شناسند و در کل بازار و محلات همه می دانند که حاجی آدم مقید و مذهبی است. اسم و رسم حاجی فقط بخاطر اعتقادات مذهبی اش نیست. او در بازار برای خودش برو بیایی دارد و اموال و املاکش حساب ندارد. آدم های زیادی مستاجرش هستند که سر برج کلی کرایه به حسابش واریز می کنند. تازه از حساب های بانکی اش خبر ندارم. خودش هم بیکار نیست و سر یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر، فروشگاه بزرگی دارد که در آن فرش و تابلو فرش های نفیس می فروشد. خودش می گوید از بچگی توی بازار کار کرده و توی گرمای تابستان و سرمای زمستان زحمت کشیده است. حاجی همیشه سرش شلوغ است. نه اینکه گرفتار گفتگو با مردم باشد. نه! بیشتر از آدم ها، اعداد و حساب و کتاب های دفتر دستکش، سرش را شلوغ کرده اند. برای همین حاجی اصلا نمی داند شهری که در آن زندگی می کند چند تا یتیم خانه دارد و از کودکانی که هر روز سر چهار راه می بیندشان که آدامس می فروشند و یا شیشه ماشین ها را می شویند فقط چرک پس گردن و زِر زِر کردنشان را به یاد می آورد. اینطور آدم ها حواس شان به هیچ چیز نیست الا پول و اموال شان. و البته آدم هایی که به کمین اموال شان نشسته اند. یادم هست چند وقت پیش، کلی از دامادش بد می گفت. اینکه بیکار است و همیشه خدا دستش پیش من دراز . دامادش را قبلا دیده ام . آدم زبان باز و حرافی است و از بس وِر می زند حوصله ات سرت می رود. نمی دانم اما شاید پر چانگی اش بخاطر این باشد که تریاکی است. اینها به کنار "داماد" آدم خوش شانسی است. اگر خوش شانس نبود دختر حاجی با این همه زیبایی و البته متانت، چطور قبول می کرد زن این مردک بشود که نه تنها بیکار و بی پول است بلکه بد ترکیب و بی هنر هم هست. تازه تریاکی بودنش هم که قوز بالا قوز است.

باید قبول کنیم که زبان شاهکار عالم خلقت است. لازم نیست با زبان مثل سعدی و فردوسی حکایت های شیرین بگویی، یا مثل مولانا فلسفه ببافی تا بتوانی دل دخترکی را بربایی! همین که شیرین زبانی کنی کار تمام است و من فکر می کنم داماد در شیرین زبانی سنگ تمام گذاشته که هم دختر حاجی را گرفته و هم پولش را! چندی پیش که از کنار فروشگاه حاجی می گذشتم دیدم با چرتکه اش غرق حساب و کتاب است. با خودم گفتم "حاجیِ پول جمع کن!" کاشکی با همین چرتکه حساب می کردی با همه مال و اموالت چقدر دست نیازمندان را گرفته ای؟ چقدر دل ایتام را شاد کرده ای؟ سر سفره چند آدم پیر و ناتوان و معلول نان برده ای؟ در همین افکار بودم که ناخودآگاهم نهیبم زد که دیوانه! بگو خود حاجی چقدر از این اموالش لذت برده؟ چقدر مسافرت رفته؟ چقدر لباس درخور شأنش پوشیده؟ چقدر توانسته فرزندان و خانمش را خوشحال کند؟ حاجی که هفتاد سال سن داشت هیچ وقت فکر نکرد چند سال دیگر زنده می ماند. مخ آدم سوت می کشد که این آدم ها پول می خواهند تا چکارش کنند؟ پس اندازش کنند؟ تا کی؟ که چه بشود؟ کاشکی جرأتش را داشتم که برم روبرویش بایستم و صاف و پوست کنده بهش بگویم: عمو داری ریق رحمت را سر می کشی. جمع می کنی تا چه بشود؟ اما وقتی یادم می آید که حاجی عصر ها که فروشگاه را تعطیل می کند چند بار سیستم امنیتی را وارسی می کند و آخر سر هم ریموت درب ورودی را توی جورابش می گذارد تا خیالش راحت بشود به حماقت خودم می خندم. حاجی امروز مرد. در فقر مرد. نه اینکه نداشت؛ داشت ولی انگار که اموالش، پول هایش و همه داشته هایش مال او نبودند. یادم هست می گفت چهار سال است که مسافرت نرفته! همیشه از آینده حرف می زد و برنامه هایش. بیشتر آدم ها گذشته روزگارشان را سیاه کرده. حرف می زنند، راه می روند و حتی وقتی می خوابند گذشته با همه جزییاتش با آنها است. تازه بدبختی آنجاست که هیچ وقت خدا لحظات خوش گذشته مرور نمی شوند و هر چه تلخی و ناکامی است هر لحظه با آدم هستند. بعضی آدم ها هم مثل حاجی اینقدر حواسشان به آینده است که پاک زمان حال را فراموش می کنند. همیشه در حول ولای روزهای نیامده هستند. برای همین است که آدم های اطرافشان را نمی ببیند. متوجه زیبایی های پاییز و بهار نمی شوند و شیرین زبانی های کودک شان را نمی شنوند. حاجی که مرد اهل محل برای تسلیت آمدند. همه از او به خوبی یاد می کردند و برایش غصه می خوردند که در فقر مرد. آن طرف تر اما دامادش کمی دورتر از مراسم، با نگاهی به افق، سیگارش را دود می کرد و احتمالا با دمبش گردو می شکست.

خاطره

دوره دو ساله تربیت معلم را تمام کرده بودم و در یکی از روستای اطراف خرم آباد مشغول خدمت شدم. در این مدرسه حدود شصت دانش آموز در پایه های هفتم، هشتم و نهم درس می خواندند. بچه های خوبی بودند، بی ریا و ساده. حرف گوش کن و متعهد. با اینکه لباس شان ژنده و رنگ و رو رفته بود اما دل شان بزرگ بود و مهربان. دقیق یادم نیست ولی یکی دو هفته ای می شد که کارم را شروع کرده بودم. یکی از آن روزها برف سنگینی باریده بود و سرما بیداد می کرد. بخاری نفتی کلاس هم تمام زورش را می زد که کلاس را گرم کند. شاید او هم بچه ها را دوست داشت و دلش نمی آمد سرما تن شان را بیازارد و تبدارشان کند. از چندتایشان چیزهایی پرسیدم و نمره دادم. یکی دیگر از بچه ها را صدا زدم و چند سؤال درسی از او پرسیدم. هیچ نمی دانست. ابرویی در هم‌کشیدم و گفتم: "کلی وقت داشتی تا درس رو مرور کنی، چرا نکردی؟ حتما پدر و مادرت هم فکر می کنند که تو‌ دانش آموز درسخونی هستی، دیگه نمیدونن تو اصلا به کتابت نگاه هم نکردی!"
کلام که به اینجا رسید پسرک با تمام وجود گریه کرد. بی صدا، فقط اشکش مثل سیل می آمد. نزدیک رفتم و دستی به سرش کشیدم و گفتم "اشکال نداره این دفعه رو می بخشمت. حالا اشکاتو پاک کن و برو آبی بخور..."
او که از کلاس بیرون رفت ماجرا را از بچه ها جویا شدم. گفتند پدر و مادرش چند ماه پیش در یک حادثه رانندگی از دنیا رفته اند...
عرق سردی بر بدنم نشست، دلم گرفت، دلتنگش شدم، آنقدری که دلم می خواست بزنم زیر گریه! با اینکه اشک در چشمانم حلقه بسته بود اما خودم را کنترل کردم. اکنون بیست و پنج سال از آن ماجرا گذشته اما هنوز هم دلتنگش هستم.

ع.ب😔

باران و خاطره هایش

باران و خاطره هایش
*علی بیرانوند

این چند روزه کلی باران بارید. چه بارانی! پاییز هزار رنگ و باران و یه حس شاعرانه و شایدم عاشقانه، بیشتر مردم را زیر باران کشاند. زوج های جوان- اعم از رسمی و غیر رسمی -سرخوش از جادوی عشق، کودکان پر هیاهو و دست آخر دختر پسرهای تنها که خیلی هایشان شکست عشقی خورده اند و هنوز داغشان تازه است. همه زیر باران هستند.
توی این روز و شب های بارانی قدم زدن های رمانتیک، چای داغ خوردن توی ماشین یا زیر چتر، کلی طرفدار داشته است. خب این هم یه جور دلخوشی است دیگر!
آن وقت ها دلخوشی ها جور دیگر بود. باران که می بارید مردم کنج اتاق لم می دادند و یا پای چراغ "عالی نسب" گرد هم می آمدند و چای گل دم و شلغم می خوردند. آن روزها غصه خوردن و غمگین بودن مد نبود. برای همین مردم وقتی عصرها از سر کار برمی گشتند نمازی می خواندند و سفره ای پهن می کردند که بیشتر از هر خوراکی دیگری نان تافتون رویش بود. دورش پنج شش بچه ی قد و نیم قد نشسته بودند و پدر و مادری که حضورشان امید و قوت قلب کودکان بود. شام که می خوردند بچه ها همان سر شب روی تشکی دراز و باریک کنار هم خوابشان می برد و پدر و مادر هم بعد از صرف چای و گپی کوتاه خاموشی می دادند.
هنوز هم دارد باران می بارد. مردم هم تند و تند سلفی و ویدئو می گیرند تا در اینستاگرام به اشتراک بگذارند. ساعتی پیش پیرمردی را دیدم که می گفت الهی شکر برای این همه باران! امسال سال فراوانی است! انشااله همینطور ببارد!
دیشب که توی جاده بودم باران سیل آسا می بارید و با اینهمه باران و مه و دید کم، رانندگی ریسک بالایی داشت.
چندتایی تصادف اتفاق افتاده بود و نیروهای امدادی مشغول کمک رسانی بودند. صبح هم شنیدم سیل بسیاری از مردم مناطق جنوبی تر را دچار گرفتاری کرده است. آهان یادم افتاد همین پارسال یا پیرارسال بود که یک دختر دانشجو، جلوی چشم همه ی مردم شهر، پایش لغزید و توی کانال افتاد و آب با خودش بردش.
بیشتر مردم باران و خاطره هایش را فراموش نمی کنند، حالا یاد باران یا می خنداندشان و یا می گریاندشان. باز هم دارد باران می بارد و صدای بارش باران شنیدن دارد.
پسر جوانی کمی آنطرف تر زیر لب با خودش زمزمه می کند:
باران که می بارد یاد تو می افتم...این روزها چقدر باران می بارد!

تنهایی و دیگر هیچ...

تنهایی و دیگر هیچ
نویسنده: علی بیرانوند
Instagram.com/Ali_beiranvand2

حالم خوب نبود. روی صندلی سالن انتظارِ آزمایشگاه نشسته که نه؛ تقریباً ولو شده بودم. سالن تا حدودی خلوت بود و مسئولِ پذیرش گاهی اسم کسی را برای تحویل نتیجه آزمایش می خواند.
به فاصله چند صندلی از من، دو خانم نشسته بودند که با هم چیزهایی پچ پچ می کردند و بی باک و با صدای بلند می خندیدند. صدای خنده شان اذیتم می کرد برای همین بی آنکه شانه هایم را از صندلی جدا کنم سرم را به طرف شان چرخاندم. سی و پنج ساله با قد متوسط، خوش اندام و شاداب به نظر می رسیدند. آرایش خیلی تند و غلیظی داشتند. لباس هایشان مارک، اما کیف و کفش شان ارزان قیمت بود، برای همین جلب توجه می کردند. منشی آزمایشگاه اسم کسی را پیج کرد و از او خواست که برای دریافت نتیجه آزمایش به اتاق دکترِ آزمایشگاه برود و همزمان برگه آزمایش را که روی آن برچسب نارنجی رنگی دیده می شد از باجه کوچکی که به اتاق دکتر راه داشت به داخل هل داد. اتاق دکتر اتاقی احتمالا ده متری اما شیک بود که درِ آن از کنارِ میز پیشخوان باز می شد. هر دو خانم به هم نگاه معناداری کردند. یکی از خانم ها که رژِ لبش را تا زیرِ بینی اش بالا برده بود با تردید برخاست و رو به همراهش کرد و گفت: برام دعا کن سونیا! و بی آنکه به اطراف نگاه کند مستقیم به طرف اتاق دکتر رفت. ده دقیقه یا کمی بیشتر طول کشید تا بیرون بیاید. نگران و ناامید به نظر می رسید اما گامهای استواری برمی داشت. کنار سونیا نشست و آرام و زیر لب گفت: "مثبته". سونیا دستش را روی دهانش گذاشت و با تردید گفت: مطمئنی شادی؟ بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد خدایا خودت کمک کن... حالا چی؟ شادی برگه را روی میز پرت کرد و با عصبانیت گفت به دَرَک! و همینطور که به برگه خیره شده بود اضافه کرد "ما که از زندگی خیری ندیدیم بلکه با ایدز زودتر بمیریم و راحت شیم". یک دقیقه ای در سکوت گذشت. ناگهان شادی به تندی برگه را توی کیفش چپاند و رو به سونیا کرد و گفت: "پاشو بریم امشب قرار داریم". سونیا که انگار انتظار چنین حرفی را نداشت رو به شادی کرد و گفت: "حالا تو یه چند وقت برنامه نیا ببینم چی میشه. با این وضعیت مردم رو هم درگیر می کنی، آدم پولی که در میاره باید حلال باشه!"
شادی نگاه تندی به سونیا کرد و با غیظ گفت "گور پدرشون". بعد در حالی که مثل گچ سفید شده بود تقریباً سر سونیا داد زد "حالا تو رو سنه نه لاشی". سونیا که به تته پته افتاده بود گفت "نه نه من بیشتر نگران تو هستم و با مظلوم نمایی خاصی همینطور که چشمانش را خمار و گردنش را کج می کرد ادامه داد بدبخت شدیم رفت شادی!
شادی بی آنکه سونیا را نگاه کند و در حالی که به کیفش خیره و با سگک آن بازی می کرد گفت "هر شغلی برای خودش مشکلاتی داره".
از روی صندلی بلند شدند و بی توجه به اطراف، بیرون رفتند اما دیگر نمی خندیدند و گام هایشان استوار نبود...

دنیای خاکستری تردید


دنیای خاکستری تردید
نویسنده: علی بیرانوند

Instagram.com/Ali_beiranvand2

غروب بود. غروبی معمولی و دلگیر. دو ساعتی می شد که بی هدف و سرگردان راه می رفتم. کوچه ای که در آن قدم می زدم خاکی بود و جوی آبی از وسط آن می گذشت. آب زلالی نبود و در واقع پسماندهای آب خانه های محل بود.
دیوار ساختمان های محل آجری و نمناک بود و درب خانه ها کوچک، نزدیکِ هم و رنگ و رو رفته.
کوچه باریک و پر پیچ و خم بود و اسم با مسمایی هم داشت: "کوچه باریکه".
چند کودک وسط کوچه با هیجان بازی می کردند. بچه ها کثیف و بد لباس بودند اما سرزنده و بازیگوش. زنان بی هیچ تشریفاتی دور هم نشسته بودند و احتمالا از شوهرهایشان بد می گفتند و مردانی که ایستاده پچ پچ می کردند و شاید از زن های بیوه محل حرف می زدند.
هیچ کدامشان برایم مهم نبودند. فقط راه می رفتم. به پیچ آخر کوچه که رسیدم غوغایی بر پا بود. مردی بلند بالا اما لاغر و تکیده معرکه گرفته بود. کله ای بزرگ و خشک و گونه های برجسته و گردنی باریک و بلند داشت. معلوم بود سال ها پیش برای خودش یلی بوده است. اما اکنون بی اندازه دراز و بی قواره به نظر می رسید. مرد بی قواره حالا گیس زنی را دور دستانش پیچیده بود و کشان کشان وسط کوچه می برد.
اطرافش را هم چند زن و مرد میانسال گرفته بودند و سعی داشتند زن را از دست این جلاد نجات دهند و زن مفلوک با فاصله، اما از ته دل جیغ می کشید. پیراهنش جر خورده بود و قسمتی از تنش پیدا بود ولی مرد جلاد اهمیتی نمی داد. از حرف های اطرافیان معلوم بود که این زن همسرش است. در همین گیر و دار صدای آژیر خودروی پلیس که با احتیاط وارد کوچه می شد همه را به خود آورد و جنجال پایان یافت. دلم می خواست بروم و به افسر پلیس بگویم پرونده اش را چنان بپیچاند تا دستکم چند هفته ای آب خنک بخورد.
ولی از مردم شنیدم بار اولش نیست و هر بار که به کلانتری رفته، ساعتی بعد آزادش کرده اند. برای همین زیر لب گفتم گور پدر همه شان و راهم را کشیدم و دور شدم. حالم خوب نبود، کسل بودم و حس می کردم دارم مچاله می شوم برای همین به حال کودکانی که چند دقیقه پیش دیده بودم حسرت خوردم. یاد کودکی خودم افتادم؛ شیطنت ها، جنب و جوش بی پایان، دوستی های بی دلیل، دعواهای کودکانه و...
غرق در این افکار بودم که برای لحظه ای به خود آمدم. من روبروی خانه ی "بابک گرگاس" ایستاده بودم.
آه باز هم گرگاس... ساقی معروف!
یک ماه و دوازده روز پاک بودم و خدا می داند مادرم چند هزار صلوات نذر کرده که پاک بمانم. اما من اکنون حس می کردم شیطان زیر جلدم رفته.
تردید دارم که زنگ بزنم یا نه....

داستان عشق و نفرت

داستان عشق و نفرت

نویسنده: علی بیرانوند

Instagram.com/Ali_beiranvand2 


بی هوا و تند و تیز دنده عقب گرفت و کنار مردی جوان، حدود سی و پنج ساله با قامتی بلند بالا و لاغر اندام که گوشه خیابان ایستاده بود پارک کرد. مرد جوان چند کلمه ای با خانم راننده صحبت کرد و چیزی را به تندی به طرفش برد.
خانم راننده در یک لحظه آن را قاپید و با خشونت تمام از پنجره ماشین بر کف خیابان کوبید. با شکسته شدن  شیء تازه معلوم شد گوشی تلفن همراه بوده است. مرد جوان برای لحظاتی هاج و واج ماند، شوکه شده بود. وقتی به خودش آمد تکه های گوشی را جمع کرد. حرفش نمی آمد فقط نگاه سردش را به چشمان زن دوخت. خانم راننده با چهره ای برافرخته و با صدایی بلند چند فحش رکیک به مرد داد چنان که چند نفری که از آنجا می گذشتند متوجه بگومگو شدند. زن بدون اینکه منتظر واکنش بماند گاز ماشینش را گرفت و با بدرقه نگاه مرد جوان به اولین کوچه پیچید. در انتهای کوچه ایستاد، ماشین را خاموش کرد و صورتش را با دو دستش پوشاند. نیم ساعتی به همین حال گذشت. وقتی دستانش را کنار کشید چشمان و کل صورتش غرق در اشک بود. زن حس دوگانه ای داشت. حسی که همزمان عشق و نفرت تمام قلبش را آکنده کرده بود. حتما می دانید قلب مالامال از عشق اگر جریحه دار شود در یک آن سرشار از نفرت می شود و این ترکیب کشنده تا سر حد مرگ آزار دهنده و حتی خطرناک است. اشک امانش نمی داد. سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و بی آنکه به دنیای بیرون توجهی بکند در خاطراتش غرق شد. همه چیز از یک روز بهاری شروع شد. باران باریدن گرفته بود. باران تندی بود. از آن رگبارهایی که همه عابران را به کنج سایه بان ها و مغازه ها فراری می دهد و آدم ها را برای لحظاتی چنان به هم نزدیک می کند که گاهی حتی صدای نفس نفس زدنشان هم شنیده می شود. پس از حدود بیست دقیقه بارش بی امان باران بند آمد اما همچنان نم نمکی می بارید. جوی های آب که هیچ، نیمی از خیابان را هم سیل گرفته بود. بسیاری بی آنکه پاچه هایشان را بالا بزنند به آب می زدند و به این طرف و آن طرف خیابان می رفتند. من و خواهرم آیدا هم با احتیاط و لبخند زنان به آب زدیم. چند قدمی که رفتیم ناگهان پایم پیچ خورد و با جیغ بلندی که کشیدم با پهلو به آب افتادم. وقتی به خود آمدم دیدم جوانکی برای کمک کردن به آب زده و با کشیدن دستم سعی می کند مرا بلند کند. بعدها بارها برای امید اعتراف کردم لحظه ای که مرا از آب کشید یاد ژان والژان افتادم و برای همین وقتی سر کیف بودم او را ژان صدا می زدم.
باری وقتی از آب گذشتیم جوانک رو به من کرد و مؤدبانه و با اعتماد به نفس خاصی گفت: من امید هستم و ادامه داد "می تونم استمون رو بپرسم"؟ پاک خیس شده بودم و در این هوای بهاری سردم شده بود برای همین بی حرف اضافه گفتم: آینه!
امید با لبخند و با لحنی چاپلوسانه گفت: وای چه اسم قشنگی... آینه! و همچنان که چشم در چشمم دوخته بود... گفت امروز من آینه رو از آب گرفتم! خنده ام گرفته بود. ترکیب خوبی شده بود آب و آینه! من و امید روز به روز به هم نزدیک تر شدیم و بالاخره با هم ازدواج کردیم. آینه سرش را از روی فرمان برداشت. اطرافش را ورانداز کرد. همه جا تاریک شده بود و فقط نور لامپ تیرهای چراغ برق کوچه را روشن کرده بود. گاهی کسی گذر می کرد و خش خش زردبرگ چنارهای کوچه که زیر پای آنان خرد می شد سکوت را می شکست. در همین حال چشمش به انگشت جوهری شستش افتاد. غمناک و شکسته دل با خودش زمزمه کرد: نه دیگر امیدی به "امید" نبود. بجز طلاق چه می شد کرد؟ و با اشک و حسرت با خودش سرود:
آدمک ها آدمکند...
عاشقت می کنند...
دلت را می برند و دیر یا زود به آتش بی مهری اش می سپارند و...
تو می مانی و یک دل سوخته!

 

اعتماد زيربناي كنش اجتماعي


اعتماد زيربناي كنش اجتماعي
نویسنده:علی بیرانوند

اعتماد مفهومی انتزاعی است با این حال یکی از کاربردی ترین و عام ترین پدیده های اجتماعی نیز هست که بشر در همه زمان ها روابط، تعاملات اجتماعی و کنش های خود را مبتنی بر آن نظم داده است.
اعتماد توقع و انتظار واکنش مناسب و مطلوبی است که در چارچوب خصوصیات شخصيتی، عرفي، هنجاري و ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جامعه صورت گیرد. به عبارت دیگر اعتماد مکانیسمی است که از طریق آن شكل گيري و تداوم تعاملات رسمی و غیر رسمی ممكن مي گردد.
روان شناسان اجتماعی با نگاهی تقلیل گرایانه به اعتماد، آن را مفهومی می دانند که باید در سطح فردي سنجیده شود. بر اساس این دیدگاه فرد، محور تعاملات اجتماعی است لذا از این منظر اعتماد خصوصیتی شخصی است. در حوزه جامعه شناسی، اعتماد به عنوان ویژگی نظام اجتماعی و مبتنی بر ویژگی های برآمده از ساختارهای اجتماعی درنظرگرفته مي شود.
اعتماد در سه سطح زندگی اجتماعی شامل خرد، میانه و کلان قابل تشخیص است. در سطح خرد اعتماد از خود شروع و به گروه های کوچک اجتماعی ختم می شود.
اعتماد به خود از بدو تولد در انسان شکل گرفته و کنش های فرد را در طول زندگی متأثر می سازد.اما اعتماد در گروه های کوچک بین شخصی است و بر انتظار واکنش مناسب بین یکایک افراد جامعه دلالت دارد.این نوع اعتماد که عامل شکل گیری و تداوم روابط و تعاملات بین تک تک افراد جامعه به شمار می آید بر توقع واکنش مورد رضایت متقابل افراد بنا شده است.
سطح روابط متقابل بین یک گروه دو نفري پیوند اساسی با میزان اعتماد بین آنها دارد. از این رو اگر بین دو عضو جامعه اعتماد بالایی وجود داشته باشد تعاملات بین شان گسترده تر و صمیمی تر خواهد بود. هرچه بر تعداد اعضای گروه دو نفري افزوده شود به همان میزان سطح اعتماد بین آنها نیز تفاوت خواهد کرد. چنانکه در جریان تعامل دو نفري شیوه انتقال و دریافت عواطف، اعتقادات و حتی شکل و چگونگی بیان آن با شیوه ای که در گروههای چند نفری به کار گرفته می شود متفاوت خواهد بود. در گروه دو عضوی روابط و تعاملات بین آنها مبتنی بر ویژگی های خصوصی و منحصر به فرد اعضا بوده و کنش ها، اعتقادات و عواطف آنها تأثیر بسزایی بر شکل گیری و تداوم این تعاملات خواهد داشت. در حالیکه در گروه های با اعضای بیش از دو نفر این تعاملات مبتنی بر ویژگی های گروهی اعضا بوده و ترکیب ویژگیهای فردی اعضا و چگونگی رویارویی مجموعه افراد با کنش ها، اعتقادات و عواطف یکایک اعضای گروه، شکل جدیدی از تعامل آنها را به نمایش گذاشته و واکنش جمعی یا فردی افراد عضو گروه را سامان خواهد داد.
روابط دوسویه در گروههای کوچک نیز بر پایه ویژگی هایی شخصی و منحصر به فردی چون مشخصات ظاهری، خلقی ، اعتقادی و مانند آن مبتنی است. این ویژگی ها سطح اعتماد بین آنان را تعیین می کند.
در سطح میانه، اعتماد بین گروهی است. اعتماد موجود بین گروه های قومی، نژادی، مذهبی و قبایل و طوایف یا اعتماد گروه ها به یک نهاد یا سازمان دولتی یا غیر دولتی و برعکس دیده می شود.
در این سطح از اعتماد، الگوهای کنش اجتماعی که یا در اثر گذر زمان و رشد تمدنی در قالب سنت ها و هنجارهای اجتماعی شکل گرفته اند و یا قوانین موضوعه چارچوب آن را مشخص نموده است به عنوان مبنای اعتماد عمومی در نظر گرفته می شود.
و بالاخره در سطح کلان اعتماد همه جانبه و عامی بین جامعه و حکومت مد نظر است. اعتماد در سطح کلان مبتنی ساختارهای فرهنگی و اجتماعی است که در بستر تاریخ به وجود آمده و به طور کلی تجربیات تاریخی، آموزه های فرهنگی و اجتماعی، تعاملات یا تخاصمات ملی و بین المللی و حتی عناصر محیطی و ژئوگرافیکی در شکل گیری و میزان آن سهیم اند.
اعتماد مقوله ای فرآیندی و چند مرحله است. از آنجا که اعتماد بنیان کنش اجتماعی است به مرور زمان و به دشواری شکل می گیرد حال آنکه سلب اعتماد دفعی و لحظه ای است. اهمیت پیامدهای بی اعتمادی به ترتیب از سطح خرد به سطح کلان افزوده می شود به نحوی که اگر در سطح روابط شخصی بین افراد بی اعتمادی رخ دهد وفاداری بین آنان تقلیل یافته و در نهایت موجب تعارض بین دو یا چند نفر محدود خواهد شد. این بی اعتمادی در سطح میانی اهمیت بیشتری می یابد. به طوری که احتمالاً موجب تعارض بین گروهی شده که جنبه محلی و منطقه ای داشته ولي در کوتاه مدت عمومیت نخواهد یافت. سلب اعتماد در سطح کلان شایان بیشترین درجه اهمیت است. به طوری که در کوتاه مدت موجب به وجود آمدن گسست های عمیق سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهد شد. در این صورت است که حکومت و جامعه درصدد تضعیف یکدیگر برمی آیند و در نتیجه چنین تعارضات دو جانبه ای، جامعه از حاکمیت مشروعیت زدایی کرده و بنابراین حکومت برای حفظ قدرت خود به شیوه های توتالیتریستی روی می آورد. دراين شرايط کشور ابتدا با بحران سیاسی و سپس با بحران های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مواجه می شود.

 

منبع:هفته نامه سیمره شماره469

نقدپذیری هنر است


نقدپذیری هنر است

*علی بیرانوند

هر اجتماعی برای ادامه حیات و دستیابی به شرایط آرمانی، نیازمند مشارکت فعالانه شهروندان است. مشارکت مبین وضعیتی است که در آن همه ی شهروندان صرف نظر از تعلقات قوم مدارانه، علایق و اعتقادات شخصی، متناسب با صلاحیت و توانمندی های شان در سیاست گذاری، تصمیم سازی و اجرای برنامه ها همکاری و همیاری داشته باشند. این گونه کنش ها آگاهانه، اختیاری و عام گرایانه است به این معنی که مشارکت های ذهنی و عملی، همسو با هنجارهای اجتماعی و در چارچوب ارزش های حاکم است. از مهمترین مؤلفه های تاثیرگذار بر تحقق مشارکت، اعتماد است. در واقع مشارکت در همه ی عرصه ها مبتنی بر اعتماد بین شهروندان بوده و بدون وجود آن، مشارکتی شکل نخواهد گرفت.
تاریخ اجتماعی لرستان حاکی از آن است که از دیر باز مشارکت مردم این سرزمین در حوزه های اقتصادی و اجتماعی از عمومیت بیشتری برخوردار بوده است.«گَل دِرو»، «هوله»، «شیرواره»، کمک های مردمی در سور و سوگ و... تنها نمونه هایی از چنین مشارکت هایی است.
یکی از مهمترین بسترهای مشارکت در دنیای امروز نقادی است. نقد بهره گیری از توان عقلایی جامعه برای حل مسایل و مشکلات احتمالی و بهبود وضعیت موجود است. نقد تیغ تیزی دارد و ظاهراً چنین به نظر می رسد که کسانی در کنج عافیت نشسته اند و نقطه ضعف ها را برجسته می کنند. اما واقعیت این است از آنجایی که منتقد خارج از چشم انداز ما به امور می نگرد در بیشتر مواقع می تواند به نقاط کور و تاریک کارمان نور بتاباند.
برخی از نقدها غیر منصفانه هستند و تنها با هدف تخریب ساخته و پرداخته می شوند اما بیشتر نقدها به نقطه ضعف ها، ایرادات و کاستی ها اشاره دارند. نقد منصفانه به ما می گوید برای بهبود وضعیت موجود چه باید کرد، برنامه های آینده چگونه باید طراحی شده و به چه نحوی به اجرا درآیند. به تجربه ثابت شده است کم نیستند کسانی که هیچ گونه نقدی را برنمی تابند. برای نمونه بیایید مدیری را فرض کنیم که نقدپذیر نیست. او در تمام مدت مدیریتش در هیچ جلسه پرسش و پاسخی با حضور کارکنان سازمان خود و یا مردم شرکت نکرده و اجازه برگزاری هیچ جلسه تریبون آزادی را هم نداده است. او همچنین هیچ جلسه مناظره ای با حضور منتقدانش نداشته است. با این وصف باید گفت چنین مدیری نقدپذیر نیست زیرا از اینکه عملکردش در بوته نقد قرار بگیرد وحشت دارد و این وحشت از ناتوانی اش در انجام وظایف روزمره اش ناشی شده است.
نقد منتقدان لزوماً افکار عمومی را نمایندگی نمی کند با این حال نقدپذیری هنر است زیرا به وسیله آن می توان عملکرد خود را ارزیابی و با رفع کاستی ها به بهبود وضع موجود کمک کرد. هر چند فرد ممکن است در این مسیر در معرض انتقادات مغرضانه قرار بگیرد ولی تشخیص نقد مغرضانه از نقدی منصفانه که در فضایی بی طرف و خنثی طرح می شود سخت نیست و بهترین مرجع این تشخیص جامعه به حساب می آید.

 

*هفته نامه سیمره، شماره ۳۷۴، مورخ ۹۵/۵/۲۶

دوزیستان سیاسی در حال تکثیرند


سرمقاله هفته نامه سیمره با عنوان «دوزیستان سیاسی در حال تکثیرند» با قلم بنده، شماره ۳۷۲ مورخ ۹۵/۵/۱۱
👇👇👇

دوزیستان سیاسی در حال تکثیرند!
*علی بیرانوند

هویت سیاسی- اجتماعی افراد و گروه ها طی فرآیند کنش و برهمکنش آنان در بستر فرهنگی جامعه شکل می گیرد. این فرایند با ساز و کارِ خود شرایطی را فراهم می آورد تا ما بتوانیم بر اساس نوع رفتاری که افراد، گروه ها و نهادها صادر می کنند آنان را مورد قضاوت قرار داده و یا به تحلیل و ارزیابی کنش ها و پیامدهایِ احتمالیِ مترتب بر آن بپردازیم. در تحلیل رفتارهای اجتماعی سابقه ی کنشی یا عقیدتی از اهمیت فراوانی برخوردارند از این رو جامعه، کسانی را که به تازگی وارد میدان های سیاسی و اجتماعی شده و دارای کنشی خاص یا ابراز عقیده ی ویژه ای نیستند ، دارای هویت مجزا تشخیص نداده و مورد ارزیابی قرار نمی دهد. در چنین شرایطی جامعه منتظر می ماند تا هویت سیاسی و اجتماعی این افراد و گروه ها شکل بگیرد و پس از آن جایگاه و کارویژه شان را تبیین و پرستیژ اجتماعی شان را تعیین می کند.
هر چند این تفکیک های اجتماعی از دقت بالایی برخوردار نیستند با این حال، همین مرزبندی های مبتنی بر هویت های سیاسی و اجتماعی می توانند ما را برای قضاوت و تصمیم گیری درباره انتخاب یا گذر از افراد و گروه های مختلف یاری کنند. در حقیقت باید اذعان کرد پروسه تکاملی چنین مرزبندی هایی در طول زمان امکان شناخت را فراهم می آورد.
حوزه سیاست جایی است که هویت های سیاسی در آن تحقق می یابد. این حوزه از امکان ریسک و انعطاف پذیری بالایی برخوردار است اما توجه به این امر ضروری است که حتی در حوزه سیاسی هم آن چنان که در بادی امر به نظر می رسد کنش ها و روش هایِ مورد استفاده در آن ، فاقد ساز و کار مشخص نیست.
حوزه سیاست همچون سایر حوزه های زندگی اجتماعی، سرشار از عقلانیت و مقید به اصول علمی است. بنابراین کنش های این حوزه گرچه دارای لایه های پنهان رفتار و تفکر هستند اما با کنکاش و بررسی دوباره دریافته می شود که چنین گفتار و کرداری کم و بیش در همان چارچوب فکری و اندیشه ورزیِ سیاستمدار قابل فهم و تفسیر است. چرا که به هر حال هر نوع رفتار و موضع گیری کنشگران حوزه سیاست حولِ اصول بنیادیِ مرام و مکتب آن افراد و گروه ها می گردد.
بنابراین شکل گیری و تداوم مرزبندی های سیاسی معطوف به تفاوت در جهان بینی ، ایدئولوژی ، روش ها و کنش های افراد و گروه ها است . بر مبنای همین مرزبندی های تاریخمند است که جایگاه آنان در عرصه های اجتماعی و سیاسی درک می شود و البته عبور از چنین مرزهایی به آسانی ممکن نیست مگر آن که کنشگران پیشینه خود را مورد نقدهای اساسی قرار داده و با بریدن از آن، به اردوگاه رقیب بپیوندند. معنای این عبارت این است که از سوی افکار عمومی حفظ ارتباط ارگانیک کنشگر با دو یا چند جبهه سیاسی با دیدگاه های متضاد به طور همزمان پذیرفتنی نیست.
از این زاویه تحولات سیاسی متأخر استان لرستان قابل تامل و تفکر است. به یاد بیاوریم که در آخرین انتخابات مجلس شورای اسلامی در بهار ۱۳۹۵ ، برخی از کنشگران سیاسی برای جلب آرای مردم، بدون تخطئه ی اندیشه های پیشین خود ، مرزهای نامرییِ خود و رقبا را درنوردیدند و به صف آنان پیوستند. در واقع آنان به طور همزمان خود را مقید به اصول دو جبهه متفاوت و متضاد نشان دادند. چنین هنجارشکنیِ آشکاری به معنای نادیده گرفتن فهم و خواست هوادارانی است که تا پیش از این در قالب ساختارهای حزبی و تشکیلاتی و یا هواداری بدون مشارکت و عضویت رسمی از آنان حمایت می کردند. این سنخ از کنشگران را که آشکارا و همزمان از دو جریان متفاوت حمایت می کنند می توان «دوزیستان سیاسی» نامید.
خودسری ها و خودرای یی های دوزیستان سیاسی- که به شدت در حال تکثیر هستند - ناشی از آن است که اولاً احزاب و تشکل های موجود در استان، ساخت های کوچک، بسته و شخصی هستند و ثانیاً چنین کنشگرانی، عموم شهروندان را فاقد حق قضاوت، انتقاد و بازخواست اعمال شان می دانند. این در حالی است که برخلاف چنین برداشت سطحی و پیش پا افتاده ای ، اکثریت شهروندان از قدرت درک و تحلیل سیاسی و اجتماعی بالایی برخوردار بوده و چنین زد و بندهایی را بخاطر خواهند سپرد.
این نوع اقدام دوزیستان سیاسی قدرت طلبی و منفعت طلبی شخصی را به ذهن متبادر می کند و ‌ نشان از آن دارد که این کنشگران حاضرند برای دستیابی به اهداف شخصی خود به راحتی از بنیان های فکری شان هم بگذرند.
کم نیستند کنشگران سیاسی که تا پای جان از آرمان ها ، عقاید و اندیشه های قانونی و هنجارمند خود پاسداری می کنند. در مقابل برخی دیگر که موسوم به دوزیست سیاسی هستند غیر قابل اعتمادند و مردم آنان را در همین بزنگاه ها خواهند شناخت و طردشان خواهند کرد. به قول معروف «مریدی که با کشی بیاید با فشی هم می رود»....

کمی تا قسمتی جدی!


کمی تا قسمتی جدی!
*علی بیرانوند

این پا اون پا می کنم و از بین اتومبیل هایی که از جلویم رژه می روند چشم می اندازم شاید تاکسی خالی ببینم. در این یک دقیقه ای که کنار خیابان ایستاده ام ،‌ چندتایی با این که خالی هم بودند، بدون اینکه به درخواست من توجهی کنند راه شان را کشیدند و رفتند. انگار که این روزها تاکسی ها وظیفه دیگری دارند و من بی خبرم. دست آخر به ماشین های شخصی که هر کدام شان جلوی پایم بوقی می زنند و سرکی می کشند تا مسیرم را اعلام کنم محتاج شدم...

سوار شدم...
در بین راه، راننده ی میانسال با موهای جو گندمی به همه بد و بیراه می گفت! از همه شاکی بود! از گرانی گفت و درآمد کم! از سیاست گفت و به اقتصاد رسید و از جوانان و خانواده گفت و...
ناگهان اتومبیل زانتیایی جلوی پراید مدل پایین اش پیچید و با ترمزش ضربان قلبم تند شد...
راننده سر و دو دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد و با خشم بر سر جوان زانتیا سوار فریاد زد: مگه کوری!
جوان زانتیا سوار هم ماشینش را همان جا وسط چهار راه خاموش کرد و با عصبانیت به سمتش آمد و...

گفتم خدا رو شکر به خیر گذشت و با وساطت مردم غایله ختم شد! راننده دیگر حرفش نمی آمد. ساکت بود و تندتر از حد معمول می راند...

سکوت راننده من رو به فکر فرو برد. یاد مرد گردو فروش افتادم. مردی که در حوالی همین شهر گردوهایش را برای فروش عرضه کرده بود. خانم جوانی که در کنارم ایستاده بود به او گفت: امسال گردوها ریز هستن انگار !
و همین طور که چند گردو را در دستش می گرفت گفت: کیلویی چند؟
فروشنده که از حرف خانم جوان ابروهایش در هم رفته بود گفت: نداریم، فروشی نیست!
کرایه راننده را دادم و تند و تند وارد ساختمان اداری شدم. از محوطه گذشتم و خودم را به اتاق سوم در ته سالن رساندم. در زدم و وارد شدم و بی معطلی و به روال معمول اخلاقی ام به مردی که دست راستش را زیر چانه اش گذاشته بود و آرنجش را به میز تکیه داده بود گفتم «خسته نباشی»! کارمند خودش را جمع و جور کرد و بدون اینکه جوابی بدهد با اخم به چشمانم خیره شد. لابد با خودش فکر کرده بود من با کنایه چنین گفته ام. پرونده ام را به دستش دادم. نگاهی سرسری به پرونده انداخت و همین طور که پرونده را روی میز می انداخت گفت: همکارم مرخصی است هفته بعد بیا!
من منظوری نداشتم اما او انتقامش را گرفت.

منبع: هفته نامه سیمره، شماره۳۷۰ مورخ ۹۵/۴/۲۷

نقدی بر عملکرد احزاب لرستان

نقدی بر عملکرد احزاب لرستان

* علی بیرانوند

بالاخره تب انتخابات مجلس هم خوابید. نتایج اما برای برخی خوشایند، برای برخی همراه با نارضایتی و البته برای برخی هم غیرمنتظره بود. « مردم مثل همیشه آمدند رای دادند و رفتند.رفتند تا چهار سال دیگر بیایند و کسانی دیگر را روانه مجلس کنند». احزاب، تشکل ها و گروههای مدنی هم برای خودشان «جلسه گذاشتند» و آنطور که «دلشان خواست» کاندیدا برگزیدن و حمایت کردند.
در فرهنگ سیاسی هر جامعه ای به فراخور میزان توسعه یافتگی سیاسی و اجتماعی اندازه نفوذ و تاثیرگذاری احزاب و تشکل های سیاسی بر مردم و نگرش شان متفاوت است.
تاثیر احزاب و تشکل های سیاسی ‌و اجتماعی لرستان بر افکار عمومی روز افزون بوده است لذا میزان مشارکت شهروندان در تصمیم گیری ها و تصمیم سازی ها جای خوشحالی دارد. با این حال تا وضعیت آرمانی و سامان یافتن کنش های سیاسی جامعه در قالب احزاب، راه بس طولانی در پیش داریم.
حزب به معنای واقعی کلمه سیستم است، ورودی و خروجی دارد، دموکراتیک است زیرا ذات وجودیش بر مشارکت و دموکراسی بنیان یافته است. از آنجا که قرار است حزب حلقه ارتباطی جامعه و حاکمیت باشد، علاوه بر تامین منافع حزبی که خواهی نخواهی شامل کسب قدرت در چارچوب قانون می شود؛ وظیفه انتقال خواست های بدنه جامعه به حاکمیت، ترویج دموکراسی و شایسته سالاری و ایجاد فضای مناسب نقد و نقادی منصفانه و روشمند را برعهده دارد. در احزاب واقعی، توانمندی پیشبرد اهداف متکی به وجود اعضای فعال و خلاق است از این رو میزان قدرتش در چانه زنی ها، مذاکرات، تنویر و جهت دادن به افکار عمومی بی برو برگرد به تعداد و کثرت اعضای حزب وابسته است. اینها را گفتم تا به اینجا برسم که احزاب و تشکل های سیاسی موجود در لرستان فاقد چنین ویژگی هایی هستند و در واقع نهادهای بسته ای هستند که نه به لحاظ شکلی و داشتن چارچوب های درست تشکیلاتی و نه به لحاظ محتوایی و پیشبرد برنامه های تعریف شده شان بر مبنای خرد جمعی و توجه به خواست بدنه جامعه، و نه حتی توجه به خواست اعضای خود حزب، نمی توانند حزب باشند. فعالان سیاسی هم استانی حتما می دانند که بسیاری از این به اصطلاح احزاب و تشکل ها با اینکه زیر پرچم اصلاح طلبی و یا اصولگرایی جمع شده اند ولی بسیار پیش آمده است که تصمیمات و انتخاب هایشان در تضاد با همان مرامی است که خود را منتسب به آن می دانند. بسیار پیش آمده است که لیدرهای این مجموعه ها فارغ از نقطه نظر جمع اعضای حزب، دیدگاه‌های خود را پیش برده اند. این مشکلات البته از آنجا ناشی می شود که همین لیدرها از ورود افراد جدید به حزب جلوگیری کرده و برخلاف اهداف تحزب به ندرت با ورود افراد به حزب موافقت می کنند تا مبادا سکان هدایت آن، از دست شان خارج شود. با این وضعیت حتی گاهی شاهدیم تعداد اعضای برخی از این به اصطلاح «احزاب» موجود در لرستان به چند ده نفر هم نمی رسد!!!
جالب اینجاست که آنان در برخی از شوراها دارای حق رای هستند و به زعم خودشان به نمایندگی از جامعه تصمیم گیری هم می کنند!!
البته این را هم بگویم که نسبت به بسیاری از پدیده های اجتماعی، سابقه تحزب در ایران نه آنچنان طولانی است و نه آنچنان درخشان! لذا نمی توان انتظار داشت که کارکرد احزاب وطنی همانی باشد که در جوامع دموکراتیک و با سابقه مشارکت اکثریت، وجود دارد. بنده ی نگارنده هم هنگام نگاشتن این سطور ظرف زمانی، قابلیت ها و امکانات موجود جامعه ام را هم مد نظر داشته ام. کما اینکه قبول دارم استبداد رای نزد همه مان به واسطه سابقه تاریخی و اجتماعی، کم یا زیاد وجود دارد و بنابراین مشارکت سیاسی - اجتماعی و کنش ها تشکیلاتی مان را هم خارج از این مدار تفسیر نمی کنم. اما باید پذیرفت شیوه عملکرد برخی از افراد در قالب حزب و تشکیلات به هیچ وجه در مسیر توسعه سیاسی نیست و از قضا منتهی به «انسداد سیاسی» هم می شود.
به نظر می رسد تغییر اساسی در کنش ها و تصمیمات این «شبه حزب ها»، در کوتاه مدت دور از ذهن است. همین شرایط متاسفانه باعث تشدید تعصبات قومی و طایفه ای، لجبازی های کودکانه برخی لیدرها و البته شکست در عرصه سیاسی شده و خواهد شد.

 

منبع: هفته نامه سیمره، مورخ ۱۳۹۵/۲/۲۵

نه فئودال، نه بورژوا

 

چرا سرمایه‌دار ایرانی نتوانست طبقه تشکیل دهد؟

**محمدعلی همایون کاتوزیان

«سرمايه‌داري ملي» ظاهراً ترجمه مقوله «بورژوازي ملي» (The National bourgeoisie) است که از اواسط دوران جنگ سرد يکي از ابزارهاي تحليل اجتماعي جريان‌هاي چپ شد. تا آن زمان از نظر آنان در «کشورهاي نيمه استعماري – نيمه فئودالي»، يک طرف وابسته به فئوداليسم و سرمايه‌داري و استعمار و متعهد به آمريکا و بلوک غرب، و طرف ديگر وابسته به «پرولتاريا» يا «خلق‌ها»، و متعهد به شوروي و بلوک شرق بود: سياه و سفيد؛ جهنم و بهشت.

اما با ظهور کشورهاي غيرمتعهد و توسعه سرمايه‌داري در آنها ناچار براي حفظ همان موضع پيشين به شکلي ظاهراً پذيرفتني‌تر تئوري جديدي را اختراع کردند که مطابق آن «بورژوازي» اين کشورها به دو بخش تقسيم شد: يکي «بورژوازي ملي» که مخالف استعمار و «فئوداليسم» و خواهان «دمکراسي و آزادي‌هاي بورژوايي» و استقرار رژيم کاپيتاليستي بود؛ بخش ديگر را «بورژوازي کمپرادور» bourgeoisie comprador » يا «سرمايه‌داري وابسته» خواندند که کارش صادرات و واردات بود و به اين دليل هم‌دست و وابسته به امپرياليسم و رژيم‌هاي دست نشانده آن بود (البته توضيح نمي‌دادند که چگونه ممکن بود که بدون واردات ماشين‌آلات و کالاهاي صنعتي «بورژوازي ملي» به کار توليد بپردازد و بدون صادرات کالاهاي صنعتي و زراعي آن را در خارج از کشور بفروشد).

ادامه نوشته

دانلود متن کامل مقالات در رشته های مختلف

برای دانلود متن کامل مقالات در رشته های مختلف بصورت رایگان از دانشگاه فردوسی مشهد  

کلیک کنید

 

روش جستجو و دانلود رایگان فول تکست

برای دسترسی به فایل مربوط به روش جستجو و دانلود رایگان فول تکست بر روی ادامه مطلب کلیک کنید  

 

لیست انجمن‌های جامعه‌شناسی در دنیا

 

نوسازی و فرایند تحول ارزش­ها در حوزه خانواده

نوسازی و فرایند تحول ارزش­ها در حوزه خانواده (بررسی نمونه­ای دگرگونی ارزش­های خانوادگی در شهر بوکان)

نویسندگان: محمد جواد زاهدی، عمر خضر نژاد

در این پژوهش، سعی شده که علل تغییر ارزش­ها در حوزه خانواده در شهر بوکان بررسی و مشخص شود که عومل اجتماعی مؤثر بر این ارزش ها کدامند؟

برای دسترسی به متن مقاله کلیک کنید

شماره جدید مجله علمی- پژوهشی جامعه‌شناسی ایران بهار 1392

شماره جدید مجله علمی- پژوهشی جامعه‌شناسی ایران منتشر شد.

 

برای دریافت متن کامل این شماره کلیک کنید

در نقد لیبرال‌های وطنی-گفت‌وگو با یوسف اباذری

یوسف اباذری منتقد است. برای آنانی که این متن را می‌خوانند این سوال پیش می‌آید که موضع خود اباذری چیست. او که چنین بی‌محابا نقد می‌کند خود چه موضعی دارد؟ او که لیبرال‌ها و استالینیست‌ها را به یک چوب می‌راند خود در این طیف میان راست و چپ کجا قرار می‌گیرد؟

برای دسترسی به گفتگو کلیک کنید

فرهنگ فشرده جامعه شناسی

 
 

 فرهنگ فشرده جامعه شناسی

 Concise Dictionary of Sociology
نویسنده: ریچارد شفر

مترجم: حسین شیران

دو زبانه / همراه با تلفظ واژه ها Bilingual / with pronunciation

دانلود

فرق بین هیلاری کلینتون و حاجی بابایی چیست؟

حمیدرضا حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش:

۱.واکنش حاجی بابایی به مرگ 26 دانش آموز: بروید از مسوولانش بپرسید!

۲.واکنش حاجی بابایی به کشته و مجروح شدن چندین دانش آموزان در آتش سوزی: متأسفانه آن آقا [معلم]دانش‌آموزان را به بیرون از کلاس نفرستاده چرا که تصور می‌کرده با بیرون بردن بخاری مشکل حل می‌شود. اگر دانش‌آموزان به بیرون از کلاس فرستاده می‌شدند قطعاً این مشکل پیش نمی‌آمد.

۳.حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش خطاب به دانش آموزانی که در هوای سرد حیاط مدرسه برای شرکت در مراسم هوای پاک ایستاده بودند، گفت: مواظب باشید پایتان لیز نخورد یا دچار سرماخوردگی نشوید، چرا که اینجا هر اتفاقی که برای شما بیافتد، یقه ما را می‌گیرند.

۴.حاجی‌بابایی در ادامه گفت: از الان تا قیامت بابت هر اتفاقی که در آموزش و پرورش می‌افتد عذرخواهی می‌کنم.

هیلاری کلینتون وزیر خارجه آمریکا:

مسئولیت آنچه که در لیبی رخ داد است (کشته شدن سفیر و چند آمریکایی دیگر ) را می پذیرم.

 

به نظر شما فرق بین هیلاری کلینتون و حاجی بابایی چیست؟

درنگ....

 

دعا کن گندمت آرد شود!

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

لالایی

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود !

منبع: داستانک

مقالاتی پیرامون تن فروشی خیابانی زنان

 

مقاله بازار تن فروشی خیابانی زنان در کلانشهر تهران

پژوهشگران :سعید مدنی قهفرخی، فریبرز رئیس دانا، پیام روشنفکر

شناخت کامل بازار فعالیتهای غیرقانونی از جمله تنفروشی دشوار و در مواردی ناممکن است. در عین حال، بدون شناخت ویژگیهای بازار پدیدهای مثل تنفروشی نمیتوان سیاستهای مداخلهای برای پیشگیری، کنترل، یا کاهش آن را طراحی کرد. جامعة ‌‌آماری پژوهش زنانی هستند که در مناطق 22گانة شهر تهران تن‌‌‌فروشی میکردند. یافتههای پژوهش نشان میدهد در بازار تنفروشی تقریباً مثل هر بازار دیگری قواعد عرضه و تقاضا تأثیرگذار و تعیینکنندة بسیاری از عواملاند، اگرچه توضیحدهندة اصلیترین علتها و آثار نیستند. بررسی اجزای درآمد و نوبتهای کار روسپیان نشان داد عواملی مثل 1. هزینهها 2. سن فعلی 3. محل جلب مشتری 4. نرخ هرنوبت رابطة جنسی (عادی) 5. شمار مشتریان و 6. تجربه بر درآمد حاصل از تنفروشی آثار معناداری دارند.
یافتهها نشان میدهد الگوی غالب فعالیت روسپیگری خیابانی در ایران، کار فردی است و به معنای اقتصادی "بازار" روسپیگری در این بخش کاملاً شکل نگرفته است. پایینبودن نرخ رشد درآمدها به نسبت تورم، عدم توسعه و سازماندهی و تنوعبخشی به فعالیتها، پایینبودن قاچاق انسان (زنان خارجی) برای روسپیگری به ایران و عدم امکان و اطمینان سرمایهگذاری مانع شکلگیری بازار تنفروشی مشابه دیگر کشورها شده است. سن ورود به روسپیگری در ایران بین 16 تا 22 سال و بالاتر از معیار جهانی است. همچنین بررسی برخی عوامل بازار از جمله توزیع مکانی و زمانی فعالیت، تعداد متقاضیان، درآمد و هزینهها و دیگر موارد و مقایسة آنها با یافتههای مطالعات جهانی نشان میدهند که به لحاظ جغرافیایی بازار روسپیگری در شهر تهران در محلهای فعالیت تقریباً متمرکز و در مسیر خیابانهای اصلی شهر است و از این لحاظ با الگوهای جهانی مشابهت دارد. روزهای پرکار هفته در ایران هم مثل بیشتر تحقیقات مشابه در دیگر کشورها، روزهای پایانی هفته عنوان شده است. اما میزان تقاضا، درآمدها و هزینهها الگوی متفاوتی دارند. یافتههای این تحقیق بر فقرزدایی، بهعنوان راهبردی پایدار در کنترل آسیبهای اجتماعی و از جمله روسپیگری، تأکید دارد و غفلت از آن را تهدیدی برای شکلگیری و توسعة بازارهای غیرقانونی میداند.

برای دسترسی به متن کامل مقاله کلیک  کنید

 

مقالات مرتبط

مقاله اول: ویژگی های مشتریان تن فروشی از دیدگاه زنان تن فروش خیابانی شهر تهران

مقاله دوم: روسپیان خیابانی

مقاله سوم:توصیف و تحلیل ویژگی هاي جامعه شناختی و روان شناختی دختران و زنان روسپی

مفاله چهارم:بررسی عوامل موثر بر پدیده روسپیگری

مقاله پنجم:تأثير عوامل اقتصادي بر گرايش به ناهنجاري اجتماعي(روسپیگری)

مقاله ششم:بررسی وضعیت اقتصادی،اجتماعی و خانوادگی زنان روسپی شهر تهران

مقاله هفتم:سیاست های کیفری ایران در مورد روسپیگری

نظریه قشربندی اجتماعی  

نظریه قشربندی اجتماعی                                

مروری بر آراء جامعه شناسان کلاسیک ومدرن

نویسنده:علی بیرانوند- کارشناس ارشد جامعه شناسی

تقریبا در همه اجتماعات انسانی پدیده هایی چون طبقه ،نابرابری اجتماعی ،تفکیک اجتماعی وسلسله مراتب گروهها وتجمعات انسانی به چشم می خورد.جامعه شناسان این موضوعات را در قالب مفهوم قشربندی اجتماعی مورد مطالعه قرار داده وبه تحلیل وتبیین آن پرداخته اند.سه رویکردمتفاوت پیرامون قشربندی اجتماعی مطرح گردیده است.رویکرد کارکردگرایانه که ازحیث تاریخی اساساً از نظریه های بیولوژیکی گرفته شده است قشربندی اجتماعی را دارای ضرورت کارکردی دانسته و وجود آن را برای پاسخ به نیازهای اجتماعی انسان وایجاد تعادل وبقای نظام اجتماعی ضروری وحتمی می داند.در رویکرد دوم تضادگرایان معتقدند نابرابری اجتماعی وبه تبع قشربندی به کارکرد ذاتی جامعه ارتباطی نداردو وجود آن ناشی از تضاد منافع فردی وگروهی است.از این دیدگاه به دلیل همین منافع متفاوت، کشمکش وستیز طبقاتی اجتناب ناپذیر است.در رویکرد سوم تلفیق گرایان با اشاره به اینکه کشمکش و توافق دوبعدضروری نظام اجتماعی هستند می گویند هرکدام از دو رویکرد کارکردگرایی وتضادگرایی تنها بخشی از واقعیت را تبیین می کنند.آنان می کوشندبا تلفیق وترکیب برخی از وجوه این دو نظریه و توجه همزمان به ساختار وکنش درچارچوب نظام اجتماعی ،نظریه جدیدی ارائه کنند.  بی تردید دو مفهوم نابرابری و قشربندی اجتماعی مفاهیمی انفکاک ناپذیرند.از آنجا که قشربندی اجتماعی مبتنی بر نابرابری های اجتماعی است در این مقاله ابتدا برخی از نظریه های نابرابری اجتماعی وبنیان ها وعوامل موثر در پیدایش ، تداوم وتقویت آن را بررسی و سپس به بحث اصلی باز خواهیم گشت.

نابرابری اجتماعی

      اگرچه در اینکه نابرابری به موضوعهایی همچون شکاف بین پولدارها و فقرا یا تفاوت میان فرادستان[1] و فرودستان[2] توجه دارد، توافق نظر وجود دارد، با این حال نابرابری اجتماعی به طورکلی تر به تفاوت هایی میان افراد اشاره می کند، که بر نحوه ی زندگی آنها ، خاصه بر حقوق [3] ، فرصت ها [4] ، پاداشها[5]  و امتیازاتی [6] که از آن برخوردارند، تأثیر دارد. مهمترین تفاوت ها ، تفاوت هایی هستند که به معنای اجتماعی کلمه، ساختاری شده اند، تفاوت هایی که جزء لاینفک کنش متقابل[7] و مستمر افراد هستند.(گرب ، 1373 :10). نابرابری اجتماعی وضعیتی است که در چارچوب آن ، انسان ها دسترسی نابرابری به منافع با ارزش ، خدمات و موقعیت های جامعه دارند. (لهسایی زاده، 1377 :6).در منابع جدید ، نابرابری اجتماعی چنین تعریف شده است: وجود تفاوت های دائمی و منظم در قدرت خرید کالاها، خدمات و امتیازات میان گروههای معینی از مردم که شاخص آن نابرابری در دادن پاداش به کار است.(ملک، 1382: 103).جامعه شناسان در اینکه نابرابری بر چه موضوعاتی دلالت دارد با یکدیگر  همداستانند اما در این که زمینه های حقوقی ، اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی آن دقیقاً بر چه خصوصیاتی دلالت دارد اتفاق نظر وجود ندارد و این بیشتر ناشی از این واقعیت است که تفاوت های موجد نابرابری اساساً دارای تعیین «تاریخی- مکانی » و «قومی – فرهنگی » هستند.(زاهدی ، 1382 :39).

دنباله مقاله را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

پیام «مقام عالی وزارت آموزش وپرورش» با بیش از ۳۰ غلط

نویسنده :علی گودرزیان

اشتباهات کوچک، فاجعه‌های بزرگ

هشدار می‌دهیم! که اندیشورانه این طرح به اصطلاح «تحول بنیادین» را پی‌گیری نمایند؛ چراکه از نمادها و نشانه‌ها پیداست که «در جبین این کشتی نور رستگاری نیست!»

 

دنباله مقاله را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

مجلات علوم اجتماعی و جامعه شناسی

دسترسی به متن کامل مقالات ۳۴ عنوان مجله علوم اجتماعی و جامعه شناسی داخلی

 

چکیده مقاله جامعه شناسی

 

پايگاه اقتصادي- اجتماعي و نگرش به مشاركت سياسي: مطالعه موردي: شهر خرم آباد
علي بيرانوند ، دکتر محمدجواد زاهدي

منبع: مجله جامعه شناسي   ایران، فصلنامه داراي رتبه علمي - پژوهشي (علوم انساني) سال يازدهم، شماره 2 (پياپي 30)، تابستان 1389 صص 51-73

مشاركت شرايطي را فراهم مي كند كه در آن همه شهروندان صرف نظر از تعلقات قوم مدارانه و يا علايق و اعتقادات شخصي شان متناسب با سطح مهارت و توانمندي هاي ذهني در تمام پديده هاي اجتماعي تاثيرگذار باشند. يكي از جنبه هاي مهم مشاركت، مشاركت سياسي است.
استقرار نظام دموكراتيك نيازمند زمينه هاي فرهنگي و اجتماعي مناسبي است از اين رو مطالعه علمي اين زمينه ها هم مي تواند چگونگي نيل به دموكراسي را روشن كند و هم اين كه در شناخت و معرفي الگوهاي مشاركت سياسي متناسب با نظام اجتماعي كشور كارساز باشد. كنش ها، ارتباطات و همچنين نوع و سطح مشاركت سياسي افراد در هر جامعه اي به ميزان زيادي متاثر از تفاوت هاي اقتصادي ـاجتماعي آن ها است. در اين تحقيق كوشيده ايم به اين سوال مهم پاسخ دهيم كه آيا بين متغير پايگاه اقتصادي ـاجتماعي با نوع نگرش به مشاركت سياسي رابطه معناداري وجود دارد؟ متغير وابسته در اين پژوهش، مشاركت سياسي است كه در شش سطح فعاليت حزبي و انتخاباتي، تماس با صاحب منصبان، ارسال پيام براي مسئولان، اقدام براي حل معضلات اجتماعي، كنش اعتراض آميز و كنش راي دهي مورد سنجش قرار گرفته است. متغير مستقل تحقيق، پايگاه اقتصادي ـاجتماعي است كه با سه شاخص ميزان سواد، ميزان درآمد و منزلت شغلي محاسبه شده است. جهت سنجش نگرش به مشاركت سياسي جامعه آماري پژوهش، از فن پرسش نامه به مثابه اصلي ترين ابزار گردآوري اطلاعات در تحقيقات پيمايشي استفاده شده است. جامعه آماري اين پژوهش كليه افراد 18 سال و بالاتر ساكن شهر خرم آباد است كه با استفاده از فرمول كوكران تعداد 384 نفر به عنوان نمونه تعيين شد. روش نمونه گيري اين پژوهش روش طبقه اي و خوشه اي چندمرحله اي است. نتايج اين پژوهش نشان مي دهد كه بين پايگاه اقتصادي ـاجتماعي مردم شهر خرم آباد و نگرش آنان به مشاركت سياسي رابطه معناداري وجود دارد. يافته ها نشان مي دهند پاسخ گوياني كه داراي پايگاه اقتصادي ـاجتماعي پايين هستند با مشاركت سياسي مخالفت بيشتري داشته اند.


کليدواژگان: مشاركت، مشاركت سياسي ، پايگاه اقتصادي اجتماعي، فعاليت انتخاباتي و حزبي، كنش راي دهي، كنش اعتراض آميز