داستان عشق و نفرت

نویسنده: علی بیرانوند

Instagram.com/Ali_beiranvand2 


بی هوا و تند و تیز دنده عقب گرفت و کنار مردی جوان، حدود سی و پنج ساله با قامتی بلند بالا و لاغر اندام که گوشه خیابان ایستاده بود پارک کرد. مرد جوان چند کلمه ای با خانم راننده صحبت کرد و چیزی را به تندی به طرفش برد.
خانم راننده در یک لحظه آن را قاپید و با خشونت تمام از پنجره ماشین بر کف خیابان کوبید. با شکسته شدن  شیء تازه معلوم شد گوشی تلفن همراه بوده است. مرد جوان برای لحظاتی هاج و واج ماند، شوکه شده بود. وقتی به خودش آمد تکه های گوشی را جمع کرد. حرفش نمی آمد فقط نگاه سردش را به چشمان زن دوخت. خانم راننده با چهره ای برافرخته و با صدایی بلند چند فحش رکیک به مرد داد چنان که چند نفری که از آنجا می گذشتند متوجه بگومگو شدند. زن بدون اینکه منتظر واکنش بماند گاز ماشینش را گرفت و با بدرقه نگاه مرد جوان به اولین کوچه پیچید. در انتهای کوچه ایستاد، ماشین را خاموش کرد و صورتش را با دو دستش پوشاند. نیم ساعتی به همین حال گذشت. وقتی دستانش را کنار کشید چشمان و کل صورتش غرق در اشک بود. زن حس دوگانه ای داشت. حسی که همزمان عشق و نفرت تمام قلبش را آکنده کرده بود. حتما می دانید قلب مالامال از عشق اگر جریحه دار شود در یک آن سرشار از نفرت می شود و این ترکیب کشنده تا سر حد مرگ آزار دهنده و حتی خطرناک است. اشک امانش نمی داد. سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و بی آنکه به دنیای بیرون توجهی بکند در خاطراتش غرق شد. همه چیز از یک روز بهاری شروع شد. باران باریدن گرفته بود. باران تندی بود. از آن رگبارهایی که همه عابران را به کنج سایه بان ها و مغازه ها فراری می دهد و آدم ها را برای لحظاتی چنان به هم نزدیک می کند که گاهی حتی صدای نفس نفس زدنشان هم شنیده می شود. پس از حدود بیست دقیقه بارش بی امان باران بند آمد اما همچنان نم نمکی می بارید. جوی های آب که هیچ، نیمی از خیابان را هم سیل گرفته بود. بسیاری بی آنکه پاچه هایشان را بالا بزنند به آب می زدند و به این طرف و آن طرف خیابان می رفتند. من و خواهرم آیدا هم با احتیاط و لبخند زنان به آب زدیم. چند قدمی که رفتیم ناگهان پایم پیچ خورد و با جیغ بلندی که کشیدم با پهلو به آب افتادم. وقتی به خود آمدم دیدم جوانکی برای کمک کردن به آب زده و با کشیدن دستم سعی می کند مرا بلند کند. بعدها بارها برای امید اعتراف کردم لحظه ای که مرا از آب کشید یاد ژان والژان افتادم و برای همین وقتی سر کیف بودم او را ژان صدا می زدم.
باری وقتی از آب گذشتیم جوانک رو به من کرد و مؤدبانه و با اعتماد به نفس خاصی گفت: من امید هستم و ادامه داد "می تونم استمون رو بپرسم"؟ پاک خیس شده بودم و در این هوای بهاری سردم شده بود برای همین بی حرف اضافه گفتم: آینه!
امید با لبخند و با لحنی چاپلوسانه گفت: وای چه اسم قشنگی... آینه! و همچنان که چشم در چشمم دوخته بود... گفت امروز من آینه رو از آب گرفتم! خنده ام گرفته بود. ترکیب خوبی شده بود آب و آینه! من و امید روز به روز به هم نزدیک تر شدیم و بالاخره با هم ازدواج کردیم. آینه سرش را از روی فرمان برداشت. اطرافش را ورانداز کرد. همه جا تاریک شده بود و فقط نور لامپ تیرهای چراغ برق کوچه را روشن کرده بود. گاهی کسی گذر می کرد و خش خش زردبرگ چنارهای کوچه که زیر پای آنان خرد می شد سکوت را می شکست. در همین حال چشمش به انگشت جوهری شستش افتاد. غمناک و شکسته دل با خودش زمزمه کرد: نه دیگر امیدی به "امید" نبود. بجز طلاق چه می شد کرد؟ و با اشک و حسرت با خودش سرود:
آدمک ها آدمکند...
عاشقت می کنند...
دلت را می برند و دیر یا زود به آتش بی مهری اش می سپارند و...
تو می مانی و یک دل سوخته!