تنهایی و دیگر هیچ...

تنهایی و دیگر هیچ
نویسنده: علی بیرانوند
Instagram.com/Ali_beiranvand2

حالم خوب نبود. روی صندلی سالن انتظارِ آزمایشگاه نشسته که نه؛ تقریباً ولو شده بودم. سالن تا حدودی خلوت بود و مسئولِ پذیرش گاهی اسم کسی را برای تحویل نتیجه آزمایش می خواند.
به فاصله چند صندلی از من، دو خانم نشسته بودند که با هم چیزهایی پچ پچ می کردند و بی باک و با صدای بلند می خندیدند. صدای خنده شان اذیتم می کرد برای همین بی آنکه شانه هایم را از صندلی جدا کنم سرم را به طرف شان چرخاندم. سی و پنج ساله با قد متوسط، خوش اندام و شاداب به نظر می رسیدند. آرایش خیلی تند و غلیظی داشتند. لباس هایشان مارک، اما کیف و کفش شان ارزان قیمت بود، برای همین جلب توجه می کردند. منشی آزمایشگاه اسم کسی را پیج کرد و از او خواست که برای دریافت نتیجه آزمایش به اتاق دکترِ آزمایشگاه برود و همزمان برگه آزمایش را که روی آن برچسب نارنجی رنگی دیده می شد از باجه کوچکی که به اتاق دکتر راه داشت به داخل هل داد. اتاق دکتر اتاقی احتمالا ده متری اما شیک بود که درِ آن از کنارِ میز پیشخوان باز می شد. هر دو خانم به هم نگاه معناداری کردند. یکی از خانم ها که رژِ لبش را تا زیرِ بینی اش بالا برده بود با تردید برخاست و رو به همراهش کرد و گفت: برام دعا کن سونیا! و بی آنکه به اطراف نگاه کند مستقیم به طرف اتاق دکتر رفت. ده دقیقه یا کمی بیشتر طول کشید تا بیرون بیاید. نگران و ناامید به نظر می رسید اما گامهای استواری برمی داشت. کنار سونیا نشست و آرام و زیر لب گفت: "مثبته". سونیا دستش را روی دهانش گذاشت و با تردید گفت: مطمئنی شادی؟ بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد خدایا خودت کمک کن... حالا چی؟ شادی برگه را روی میز پرت کرد و با عصبانیت گفت به دَرَک! و همینطور که به برگه خیره شده بود اضافه کرد "ما که از زندگی خیری ندیدیم بلکه با ایدز زودتر بمیریم و راحت شیم". یک دقیقه ای در سکوت گذشت. ناگهان شادی به تندی برگه را توی کیفش چپاند و رو به سونیا کرد و گفت: "پاشو بریم امشب قرار داریم". سونیا که انگار انتظار چنین حرفی را نداشت رو به شادی کرد و گفت: "حالا تو یه چند وقت برنامه نیا ببینم چی میشه. با این وضعیت مردم رو هم درگیر می کنی، آدم پولی که در میاره باید حلال باشه!"
شادی نگاه تندی به سونیا کرد و با غیظ گفت "گور پدرشون". بعد در حالی که مثل گچ سفید شده بود تقریباً سر سونیا داد زد "حالا تو رو سنه نه لاشی". سونیا که به تته پته افتاده بود گفت "نه نه من بیشتر نگران تو هستم و با مظلوم نمایی خاصی همینطور که چشمانش را خمار و گردنش را کج می کرد ادامه داد بدبخت شدیم رفت شادی!
شادی بی آنکه سونیا را نگاه کند و در حالی که به کیفش خیره و با سگک آن بازی می کرد گفت "هر شغلی برای خودش مشکلاتی داره".
از روی صندلی بلند شدند و بی توجه به اطراف، بیرون رفتند اما دیگر نمی خندیدند و گام هایشان استوار نبود...

دنیای خاکستری تردید


دنیای خاکستری تردید
نویسنده: علی بیرانوند

Instagram.com/Ali_beiranvand2

غروب بود. غروبی معمولی و دلگیر. دو ساعتی می شد که بی هدف و سرگردان راه می رفتم. کوچه ای که در آن قدم می زدم خاکی بود و جوی آبی از وسط آن می گذشت. آب زلالی نبود و در واقع پسماندهای آب خانه های محل بود.
دیوار ساختمان های محل آجری و نمناک بود و درب خانه ها کوچک، نزدیکِ هم و رنگ و رو رفته.
کوچه باریک و پر پیچ و خم بود و اسم با مسمایی هم داشت: "کوچه باریکه".
چند کودک وسط کوچه با هیجان بازی می کردند. بچه ها کثیف و بد لباس بودند اما سرزنده و بازیگوش. زنان بی هیچ تشریفاتی دور هم نشسته بودند و احتمالا از شوهرهایشان بد می گفتند و مردانی که ایستاده پچ پچ می کردند و شاید از زن های بیوه محل حرف می زدند.
هیچ کدامشان برایم مهم نبودند. فقط راه می رفتم. به پیچ آخر کوچه که رسیدم غوغایی بر پا بود. مردی بلند بالا اما لاغر و تکیده معرکه گرفته بود. کله ای بزرگ و خشک و گونه های برجسته و گردنی باریک و بلند داشت. معلوم بود سال ها پیش برای خودش یلی بوده است. اما اکنون بی اندازه دراز و بی قواره به نظر می رسید. مرد بی قواره حالا گیس زنی را دور دستانش پیچیده بود و کشان کشان وسط کوچه می برد.
اطرافش را هم چند زن و مرد میانسال گرفته بودند و سعی داشتند زن را از دست این جلاد نجات دهند و زن مفلوک با فاصله، اما از ته دل جیغ می کشید. پیراهنش جر خورده بود و قسمتی از تنش پیدا بود ولی مرد جلاد اهمیتی نمی داد. از حرف های اطرافیان معلوم بود که این زن همسرش است. در همین گیر و دار صدای آژیر خودروی پلیس که با احتیاط وارد کوچه می شد همه را به خود آورد و جنجال پایان یافت. دلم می خواست بروم و به افسر پلیس بگویم پرونده اش را چنان بپیچاند تا دستکم چند هفته ای آب خنک بخورد.
ولی از مردم شنیدم بار اولش نیست و هر بار که به کلانتری رفته، ساعتی بعد آزادش کرده اند. برای همین زیر لب گفتم گور پدر همه شان و راهم را کشیدم و دور شدم. حالم خوب نبود، کسل بودم و حس می کردم دارم مچاله می شوم برای همین به حال کودکانی که چند دقیقه پیش دیده بودم حسرت خوردم. یاد کودکی خودم افتادم؛ شیطنت ها، جنب و جوش بی پایان، دوستی های بی دلیل، دعواهای کودکانه و...
غرق در این افکار بودم که برای لحظه ای به خود آمدم. من روبروی خانه ی "بابک گرگاس" ایستاده بودم.
آه باز هم گرگاس... ساقی معروف!
یک ماه و دوازده روز پاک بودم و خدا می داند مادرم چند هزار صلوات نذر کرده که پاک بمانم. اما من اکنون حس می کردم شیطان زیر جلدم رفته.
تردید دارم که زنگ بزنم یا نه....

داستان عشق و نفرت

داستان عشق و نفرت

نویسنده: علی بیرانوند

Instagram.com/Ali_beiranvand2 


بی هوا و تند و تیز دنده عقب گرفت و کنار مردی جوان، حدود سی و پنج ساله با قامتی بلند بالا و لاغر اندام که گوشه خیابان ایستاده بود پارک کرد. مرد جوان چند کلمه ای با خانم راننده صحبت کرد و چیزی را به تندی به طرفش برد.
خانم راننده در یک لحظه آن را قاپید و با خشونت تمام از پنجره ماشین بر کف خیابان کوبید. با شکسته شدن  شیء تازه معلوم شد گوشی تلفن همراه بوده است. مرد جوان برای لحظاتی هاج و واج ماند، شوکه شده بود. وقتی به خودش آمد تکه های گوشی را جمع کرد. حرفش نمی آمد فقط نگاه سردش را به چشمان زن دوخت. خانم راننده با چهره ای برافرخته و با صدایی بلند چند فحش رکیک به مرد داد چنان که چند نفری که از آنجا می گذشتند متوجه بگومگو شدند. زن بدون اینکه منتظر واکنش بماند گاز ماشینش را گرفت و با بدرقه نگاه مرد جوان به اولین کوچه پیچید. در انتهای کوچه ایستاد، ماشین را خاموش کرد و صورتش را با دو دستش پوشاند. نیم ساعتی به همین حال گذشت. وقتی دستانش را کنار کشید چشمان و کل صورتش غرق در اشک بود. زن حس دوگانه ای داشت. حسی که همزمان عشق و نفرت تمام قلبش را آکنده کرده بود. حتما می دانید قلب مالامال از عشق اگر جریحه دار شود در یک آن سرشار از نفرت می شود و این ترکیب کشنده تا سر حد مرگ آزار دهنده و حتی خطرناک است. اشک امانش نمی داد. سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و بی آنکه به دنیای بیرون توجهی بکند در خاطراتش غرق شد. همه چیز از یک روز بهاری شروع شد. باران باریدن گرفته بود. باران تندی بود. از آن رگبارهایی که همه عابران را به کنج سایه بان ها و مغازه ها فراری می دهد و آدم ها را برای لحظاتی چنان به هم نزدیک می کند که گاهی حتی صدای نفس نفس زدنشان هم شنیده می شود. پس از حدود بیست دقیقه بارش بی امان باران بند آمد اما همچنان نم نمکی می بارید. جوی های آب که هیچ، نیمی از خیابان را هم سیل گرفته بود. بسیاری بی آنکه پاچه هایشان را بالا بزنند به آب می زدند و به این طرف و آن طرف خیابان می رفتند. من و خواهرم آیدا هم با احتیاط و لبخند زنان به آب زدیم. چند قدمی که رفتیم ناگهان پایم پیچ خورد و با جیغ بلندی که کشیدم با پهلو به آب افتادم. وقتی به خود آمدم دیدم جوانکی برای کمک کردن به آب زده و با کشیدن دستم سعی می کند مرا بلند کند. بعدها بارها برای امید اعتراف کردم لحظه ای که مرا از آب کشید یاد ژان والژان افتادم و برای همین وقتی سر کیف بودم او را ژان صدا می زدم.
باری وقتی از آب گذشتیم جوانک رو به من کرد و مؤدبانه و با اعتماد به نفس خاصی گفت: من امید هستم و ادامه داد "می تونم استمون رو بپرسم"؟ پاک خیس شده بودم و در این هوای بهاری سردم شده بود برای همین بی حرف اضافه گفتم: آینه!
امید با لبخند و با لحنی چاپلوسانه گفت: وای چه اسم قشنگی... آینه! و همچنان که چشم در چشمم دوخته بود... گفت امروز من آینه رو از آب گرفتم! خنده ام گرفته بود. ترکیب خوبی شده بود آب و آینه! من و امید روز به روز به هم نزدیک تر شدیم و بالاخره با هم ازدواج کردیم. آینه سرش را از روی فرمان برداشت. اطرافش را ورانداز کرد. همه جا تاریک شده بود و فقط نور لامپ تیرهای چراغ برق کوچه را روشن کرده بود. گاهی کسی گذر می کرد و خش خش زردبرگ چنارهای کوچه که زیر پای آنان خرد می شد سکوت را می شکست. در همین حال چشمش به انگشت جوهری شستش افتاد. غمناک و شکسته دل با خودش زمزمه کرد: نه دیگر امیدی به "امید" نبود. بجز طلاق چه می شد کرد؟ و با اشک و حسرت با خودش سرود:
آدمک ها آدمکند...
عاشقت می کنند...
دلت را می برند و دیر یا زود به آتش بی مهری اش می سپارند و...
تو می مانی و یک دل سوخته!